آقای معاون

شهلا و سپیده روی مبل های چرمی شیک دفتر معاون آموزشی دانشکده روبروی خانم منشی میانسال و حزب اللهی او نشسته بودند و برای فرا رسیدن فرصت ملاقات با آقای دکتر انتظار می کشیدند. آنها 24 ساله ، دانشجوی سال آخر پزشکی و بدون تردید در زمره زیباترین ، شیک پوش ترین و باکلاس ترین دخترهای دانشکده بودند. شهلا پوستی سفید ، چشم های درشت و خمار عسلی ، قدی متوسط و اندامی کاملاً موزون و متناسب داشت و سپیده ، پوستی گندمگون ، چهره ای جذاب و هورنی ، قدی متوسط و اندامی اندکی تپل با چند کیلویی اضافه وزن داشت. خانم دکترهای جوان آن روز هر دو مانتوی مشکی کوتاه و شلوار جین پوشیده بودند و پاهای قشنگ و خوشتراش سایز سی و هشتشان که از اندکی بالای قوزک بیرون از شلوار بود پوشیده در جوراب های نایلونی نازک مشکی و داخل کفش های شیک تابستانی بود. آنها امروز به دفتر دکتر سهرابی معاون آموزشی دانشکده آمده بودند تا موافقت وی را با درخواست معرفی شان برای یک سال میهمان شدن در یکی از دانشگاه های تهران بگیرند و بدین شکل سال آخر تحصیلشان را نزد خانواده سپری کنند. اما آنها چندان امیدی به موفقیت نداشتند. دانشگاه محل تحصیل آنها دچار مشکل کمبود اینترن بود و با هر نوع درخواست انتقال دانشجویان مقطع اینترنی مخالفت می کرد.

آنها قبلاً پاسخ منفی را گرفته بودند و امروز علیرغم تنفرشان از جو بوروکراتیک تبخترآمیز و آمیخته با ریا و زهدفروشی دفتر آقای معاون ، نزدیک به دو ساعت وقت صرف کرده بودند تا یک بار دیگر شانسشان را آزمایش کنند. یک سال دور بودن از این خراب شده مسلماً ارزشش را داشت. ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود و در دفتر جناب معاون غیر از شهلا و سپیده مراجعه کننده ای نمانده بود. منشی میانسال و لاغراندام آقای دکتر که مجموعاً عبارت بود از یک صورت رنگ پریده ی اسبی با یک عینک پنسی پوشیده در مقنعه ی چانه دار سرمه ای و مقادیری چادر مشکی در دو ساعت اخیر کوشیده بود تا جای ممکن انتظار کشیدن را برایشان طولانی تر و سخت تر کند و آنها را از صرافت ملاقات امروز بیاندازد و پس از ناامید شدن وانمود می کرد که بی توجه به شهلا و سپیده مشغول کارهای خویش است. اما نگاه نافذ و کینه توزانه ی او هر چند لحظه از سر تا پای دخترها را که مطلقاً بی توجه به او مشغول گپ زدن نجواگونه و خندیدن بی صدا با هم بودند، برانداز می کرد.

دقایقی از رفتن آخرین ملاقات کننده گذشته بود که او به بالاخره با نهایت اکراه دخترها را راهی دفتر جناب معاون کرد. سپیده و شهلا برخاستند و پس از در زدن وارد دفتر معاونت شدند. دکتر سهرابی پشت میز بزرگ خود در انتهای اطاق بزرگ مستطیل شکل معاونت نشسته بود و برای رسیدن به میز او دخترها باید طول اتاق را طی می کردند. آنها چنین کردند و بالاخره به میز جناب معاون رسیدند و سلام کردند! دکتر سهرابی بیش از چهل سال نداشت و چهره اش نیز پیرتر از این نمی زد. پوست سفید، صورت گرد، موهای لخت و ریشهای پرگاری و مرتب سیاه که هنوز زیاد جوگندمی نشده بودند. قد متوسط با چند کیلویی اضافه وزن مشخصات چهره و هیکل او بود. شهلا و سپیده به دعوت او روی مبل های چرمی کنار میز کارش نشستند و درخواست شان را مطرح کردند.
- متاسفم. امکان پذیر نیست!
پاسخ کوتاه جناب معاون همان بود که انتظارش می رفت. اما آنها نیامده بودند که به این زودی تسلیم شوند. شهلا و سپیده شروع به هنرنمایی کردند و کوشیدند با شرح مشکلاتشان بر آقای دکتر تاثیر بگذارند. آنها به تدریج احساسات رقیقه را هم چاشنی توضیحات خود کردند اما راه کماکان بسته بود!
- من جداً متاسفم. کاش امکان پذیر بود که کمکتون کنیم ، ولی شورای آموزشی در شرایط فعلی پذیرش درخواست های میهمانی اینترنهای خودمون رو مطلقاً ممنوع کرده! همینطوری هم بخش های ما دچار مشکل کمبود اینترن هستند و …

آقای معاون داشت به توضیح مشکلات موجود و علت امکان ناپذیری پذیرش تقاضای شهـلا و سپیده ادامه می داد و هر لحظه امیدهای دخترها کمرنگ تر می شد که شهـلا با هوش و حواس کم نظیرش ناگهان متوجه کورسوی امیدی شد. چشم های دکتر سهرابی از لحظه ی نشستن دخترها دائم به پاهای آنها خیره شده بود. شهلا از خود پرسید: “یعنی ممکنه؟” تجربه اش جواب را بدیهی کرده بود! “چرا که نه؟” نطق آقای معاون تازه گل کرده بود و او با شور و شوق مشغول مجاب کردن مراجعین زیبایش با توضیحاتی که همه چیز را بدیهی و ناگزیر می نمودند، بود و همزمان بی آنکه متوجه باشد، چشمانش هر حرکت پاهای پرستیدنی خانم دکترهای جوان را تعقیب می کرد. در همین اثناء شهلا پای چپش را بلند کرده روی پای دیگر انداخت. اکنون پاچه ی شلوار او در پای چپش اندکی بالا از قوزک پایش قرار گرفته بود و به همراه پیچ و تاب طنازانه ی کف پای او ضیافتی چشم نواز را فراهم آورده بود. شهلا بی آنکه به پایش بنگرد چشم در چشم آقای معاون دوخته بود و وانمود می کرد که سراپا گوش است. آقای دکتر گویی جادو شده باشد، در میانه ی نطق فصیحش به تته پته افتاده بود و فراموش کرده بود در باره ی چه حرف می زده. لحظاتی بعد او نگاهش را از پاهای پرستیدنی مراجعین جذابش برگرفت و دوباره به خود مسلط شد و سعی کرد نطقش را کامل کند اما طولی نکشید که پیچ و تاب دلفریب و طنازانه ی پای شهلا دوباره حواسش را پرت کرد و او را بار دیگر به تته پته انداخت. سپیده که همه ی حواسش معطوف ترغیب آقای معاون بود ، هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده است، اما شهلا دیگر شک نداشت که کارشان به زودی راه خواهد افتاد. او در حالی که آقای معاون سعی می کرد برای دومین بار رشته ی کلام را به دست گیرد، با خود می اندیشید: “حیوونی چقدر هم تابلوئه!… متاسفانه ممکن نیست! چه غلطا!” دقیقه ای بعد شهلا و سپیده در حال خروج از ساختمان اداری دانشکده بودند. سپیده از شدت ناراحتی ناسزا بود که نثار جناب معاون می کرد! اما شهلا در نهایت آرامش با لبخندی شیطنت آمیز روی لبش می گفت: نگو… دلت میاد؟ حیوونی گناه داره!
- آره مردشور ریختشو ببرن!
- حرص نخور دختر! درستش می کنیم!
- مردیکه آب پاکی رو ریخت رو دستمون! چطوری درستش می کنیم؟
- بسپارش به من!
- که چیکار کنی؟
- تو قول بده هر کاری من گفتم، بکنی، درست میشه!
- چطوری آخه؟
- عجله نکن! می گم بهت!
دخترها به سمت خانه می رفتند. آپارتمان کوچکی در بالاترین طبقه ی یک مجتمع 4 واحدی که نزدیک به دو سالی می شد در اجاره شان بود. همان شب سر میز شام در آشپزخانه گفتگوی آنها پیرامون موضوع ادامه یافت. شهلا سپیده را در جریان کشف و راه حلش گذاشت. واکنش سپیده همانطور که پیش بینی می کرد، بود:
- … دیوونه! اخراج می شیم!

- نچ… هیچی نمیشه! بهت قول می دم چنان برده ای ازش بسازم که مث آب خوردن هر چی بگیم، بکنه! تنها خطرش منشیه است! اگه بشه یه وقت که اون نباشه توی دفترش پیداش کنیم، حلّه!
- خلی دختر! اگه اشتباه فهمیده باشی، چی؟ اگه طرف از ترس کار و آبروش جا بزنه چی؟
- نچ! محاله اشتباه کرده باشم! طرف بد رقم تابلوئه! بسپارش به من. سه سوت برات یه قلاده می اندازم گردنش! بعدش امضاء درخواست که چیزی نیست! مجبورش کنیم، کف کفشامونم میلیسه! فقط باید ته و توی برنامه ی این زنیکه ی منشیش رو دربیاریم. تو ترتیب اینو بده! بقیه ش با من…
گفتگوی دخترها ادامه یافت و شهلا آن شب سپیده را کاملاً مجاب کرد که پیشنهادش ارزش بررسی و امتحان دارد. به این ترتیب بود که آنها یکی دو هفته ی بعد، پس از ساعت چهار بعدازظهر برای سومین بار به دفتر آقای معاون مراجعه کردند. آنها می دانستند که دکتر سهرابی در دفترش تنها است و مادر فولاد زره! دقایقی پیش دفتر را ترک کرده است.

دخترها هر دو مانتوی کوتاه و شلوار جین پوشیده بودند و پاهای قشنگشان با ناخن های تازه لاک زده ی قرمز سیر در جوراب های نازک مشکی و کفش های شیک تابستانی شان بود. آنها مقررات ممنوعیت استفاده از عطر را هم نقض کرده بودند و عطرهای ویتادینی و ایمز با رایحه های ملایم اما فوق العاده تحریک کننده زده بودند. در سالن طبقه ی دوم ساختمان اداری دانشکده پرنده پر نمی زد. سپیده هنوز با اندکی تردید و شهلا با روحیه ی سرشار از اعتماد به نفس به سراغ دفتر جناب معاون رفتند و برای ثانیه هایی پشت در ایستادند. شهلا یکی دو ضربه ی آهسته به در زد و چون صدایی از داخل نشنید، لحظاتی بعد دوباره در زد. هنوز از داخل صدایی شنیده نمی شد. شهلا دستگیره ی در را به آرامی به سمت پایین فشرد. در باز شد و آنها وارد اتاق منشی شدند. در میان آن اتاق و دفتر معاون کاملا باز بود. دخترها به سمت در رفتند اما پیش از آن که در دیدرس قرار گیرند، ایستادند. شهلا سینه ای صاف کرد.
- بفرمایید..

این صدای دکتر سهرابی بود. دخترها وارد اطاق او شدند و سلام کردند.
- سلام علیکم… شما هستید؟… امری داشتید؟
با گفتن این کلمات دکتر سهرابی از جای خود روی یکی از مبل های دفترش برخاسته بود. چهره اش نشان نمی داد که از این ملاقات ناراحت شده باشد.سپیده پاسخ داد:
- برای همون درخواست میهمانی مزاحم شدیم استاد.
دکتر سهرابی نگاهش را متوجه پاهای قشنگ مراجعین جذابش نموده و پس از لحظاتی مکث گفت:
- …بسیار خوب… بفرمایید بشینید.
دکتر سهرابی در رعایت ادب تا خانم ها روی مبل ها ننشسته بودند سر پا ماند و پس از آنها نشست. دخترها روی مبل های چرمی شیک دفتر نشستند و هر دو بلافاصله یک پا را روی دیگری انداختند. به فاصله ی یکی دو متری از آنها دکتر سهرابی نیز روی مبلی با زاویه ی نود درجه با آنها نشسته بود و میز استیل بلند و شیکی با روکش شیشه ی سکوریت تمیز و براق فاصله ی بین آنها را پوشانده بود. تا اینجا همه چیز مطابق میل و پیش بینی شهلا پیش رفته بود. آقای معاون می توانست همان پاسخ نه ی قطعی را در حالی که آنها در آستانه ی در ایستاده اند، تکرار کند و از همان جا راهی شان کند. اما او چنین نکرده بود و همین رفتار اعتماد به نفس دخترها را بیش از پیش افزوده بود. چشم های دکتر سهرابی از همان لحظه ی نخست، به پاهای زیبا و باشکوه دخترها دوخته شده بود. بوی دلنشین و تحریک کننده ی عطر دخترها نیز فضای اطاق را پر کرده و در این شرایط همه چیز برای پیروزی مهیا بود.
- من در خدمتم. بفرمایید!

سپیده در حالی که پایش را طنازانه پیچ و تاب می داد، به آرامی شروع به مطرح کردن دوباره ی درخواست شان به همراه شرح دلایل آن کرد. او دیالوگ ها را از پیش حاضر کرده بود. نقشه این بود که او باید تا می توانست، حرف هایش را کش دهد که شهلا فرصت کافی برای اجرای طرحش داشته باشد. دکتر سهرابی وانمود می کرد که برای پرهیز از نگاه کردن به صورت دخترها نگاهش را به زیر دوخته است تا بتواند هر چه بیشتر محو تماشای پاهای قشنگ دخترها شود. چشم های او گاه به پاهای زیبای سپیده و بیشتر از آن به پاهای بی نظیر شهلا می نگریستند و او لحظه به لحظه بیشتر تحت تاثیر خواست غیر قابل مقاومت درونی اش برای پرستش این پاهای زیبا و شکوهمند قرار می گرفت. احساسی که قدرتش او را وحشت زده می کرد و باعث می شد که برای گریز از این ورطه تلاش کند اما کوشش های او محکوم به شکست بود و پس از هر بار گریز ، چشم هایش با نیازی شدیدتر به ضیافت روبرویشان خیره می شدند. در همین اثناء بود که شهلا برای بخش نهایی شکارش دست به کار شد. او دستش را به سمت پای راستش که آن را روی پای دیگر انداخته بود، برد و پس از لحظاتی ماساژ دادن پایش داخل کفش های شیک و قشنگ تابستانی به آرامی کفشش را از آن پا درآورد روی زمین انداخت و همان پا را روی میز نهاده در حالی که صورت زیبایش احساس خستگی را نشان می داد، بی آنکه به مرد بنگرد، شروع به ماساژ دادن کف و روی پایش با هر دو دست کرد. دکتر سهرابی با تماشای صحنه ی مقابل چشمانش جادو شده بود! او دیگر در بند گوش دادن به تقاضای مراجعینش نبود، نمی فهمید سپیده چه می گوید و برایش مهم نیز نبود که واکنش هایش نزد مراجعین چگونه تعبیر خواهد شد. او اکنون فقط می خواست که این پاهای زیبا و شکوهمند را بپرستد.
- خانم دکتر، پاتون مشکلی داره؟
این پرسش را مرد با لحنی در نهایت همراهی و تکریم پرسیده بود.
- اهممم… آره… اینجا یه کم درد گرفته!
شهلا در حال گفتن این جمله به روی پایش اندکی بالاتر از انگشت ها اشاره کرد.
- بذارید ببینم…

دکتر سهرابی برخاست و درست روبروی شهلا روی بخش جلویی مبلی دیگر نشست تا در نزدیکترین وضعیت به او باشد. سپس دستانش را جلو برده پای قشنگ شهلا را با ملایمت در هر دو دستش گرفت و شروع به ماساژ دادن آن در نهایت ملایمت و ظرافت کرد، گویی شیئی بسیار ارزشمند و آسیب پذیر را در دست گرفته است. او اکنون می توانست لاک قشنگ قرمز سیر ناخنهای ظریف پای شهلا را در زیر جورابهای نایلونی نازک مشکی به راحتی ببیند. دهان مرد مانند کبریت خشک شده بود و می توانست ضربان قلب خودش را در سینه حس کند. انگشت شستش را به ملایمت روی همان نقطه ای که شهلا نشان داده بود ، فشرد و در حالی که به لکنت افتاده بود، پرسید: ایـ اینجا؟
- اوهوم…
مرد با ملایمت مشغول ماساژ دادن پای شهلا شد. او اکنون نیازی فوری و غیرقابل مقاومت به بوسیدن پای پرستیدنی شهلا حس می کرد و در آن لحظه حاضر بود برای به دست آوردن چنین امکانی هر کاری بکند. لحظاتی بعد شهلا پای دیگرش را نیز از کفش درآورده و کنار دیگر پایش رو میز گذاشت. با اشاره ی او سپیده نیز هر دو پای زیبایش را روی میز گذاشت.
- حالا این پام! زود باش!

لحن آمرانه ی جمله ی شهلا مرد را بیش از پیش تحریک کرده و وی را کاملاً تحت کنترلش قرار می داد. آقای معاون که برای نزدیک تر شدن به پاهای شهلا از روی مبل پایین آمده و روی زانوهایش قرار گرفته بود، پای راست شهلا را به ملایمت روی میز گذاشت و پای دیگرش را به آرامی در دست گرفت و مشغول ماساژ دادن آن شد. در این حال شهلا پای راستش را بلند کرده کف آن را روی شانه ی مرد گذاشت.
- با لبات ماساژ بده!
مرد از خود بی خود شده بود. با صدور فرمان از سوی شهلا او لبانش را روی همان پایی که در دست گرفته بود، نهاد و در حالی که با ولع رایحه ی دل انگیز پای شهلا را به درونش می فرستاد، بوسه ای پراحساس و طولانی بر آن زد. سپس بوسه ای دیگر و بوسه ی بعدی و بعدی و بعدی! عطش و اشتیاق مرد برای بوسیدن پای شهلا سیری نمی پذیرفت. در این حال شهلا پایش را به آرامی از دستهای مرد بیرون کشید و کف آن را روی سر وی گذاشت و پای دیگرش را از روی شانه ی مرد به سمت گردن و سپس صورتش آورد و کف پا را به فاصله ی اندکی از لبها و بینی او نگه داشت! – دستها عقب! یالا…
مرد فورا اطاعت کرد و دستهایش را به پشت بدنش برد!
- حالا کف پامو بو بکش… یالا… بو بکش…
مرد دیوانه وار مشغول بوییدن و فرو دادن رایحه ی قوی و لذتبخش پاهای الهه تحت فرمانش شد!
- بو بکش… بیشتر… یالا!

مرد به بوییدن کف پای شهلا ادامه داد. رایحه ی دل انگیز پای شهلا او را از خود بیخود کرده بود! شهلا کف پایش را به آرامی به لبهای او نزدیک کرد و آن را روی لبهای مرد گذاشت.
- ببوسش! کف پامو با لبت ماساژ بده!
معاون مشغول بوسیدن مکرر کف پای شهلا شد. بوسه های طولانی با نهایت احساس! او اکنون مطلقاً تحت کنترل شهلا و مغلوب پاهای پرستیدنی وی بود. شهلا کف پاهایش را روی سر و صورت او بالا و پایین می برد، گاه با کف پاهایش روی سر و صورت مرد ضربه می زد و گاه آنها را برداشته و به آرامی از صورت مرد دورشان می کرد و باعث می شد که مرد در حال بوسیدن کف پاهایش درست مانند سگی دست آموز برای رسیدن به کف پاهای شهلا، بالا و پایین برود.صورت قشنگ شهلا را لبخندی از رضایت جذاب تر از همیشه کرده بود. او نیز از غلبه بر مرد تحت کنترل پاهایش لذتی غریب را حس می کرد و هر لحظه برانگیخته تر می شد. این احساس اما برای او هشدار دهنده نیز بود. شهلا طبع گرم و وحشی خویش را به خوبی می شناخت و می دانست که اگر چنین پیش رود، دیگر قادر به کنترل لذت جویی خود نیست و اینجا برای احساسات بی مهار جای مناسبی نبود.
- نچ نچ نچ!… نگفتم سپی؟… این سگ خوبیه! فقط تا حالا کسی تربیتش نکرده… تحویلش بگیر!… کافیه حیوون!
با این فرمان شهلا با رو و کنار پایش لگدی به گونه ی مرد زد و او را به سوی سپیده راند. سپیده موبایلش را که تا کنون با دوربین آن مشغول ضبط ماجرا بود، داخل کیف انداخت و پاهای قشنگش را دراز کرده کف آنها روی وسط میز شیشه ای گذاشت. مرد روی زانوهایش به مقابل او رسید و در حالی که هنوز دستهایش پشت سرش قرار داشت، سرش را پایین آورده و با ولعی سیری ناپذیر مشغول بوسیدن مکرر پاهای پرستیدنی سپیده شد. سپیده به آرامی از استرس تخلیه می شد و کنترل مرد را در دست می گرفت. او با نوک پایش زیر چانه زده او را وادار به بالا گرفتن سرش کرد و سپس کف هر دو پا را روی صورت او گذاشت.
- بو بکش! آفرین سگ خوب. نچ نچ نچ. فقط بو بکش. خیله خوب. قلقلکم نکن! آروم ببوس…

معاون اکنون با لذت و ولعی غریب کف پاهای سپیده را می بوسید و با حرکات پاهای پرستیدنی وی بالا و پایین می رفت. در این حال دخترها تحقیر شکار پاهای پرستیدنی شان را کامل می کردند:
- میگم موافقی اینو ببریمش خونه؟… سگ خوبیه
- اوهوم!… اگه همسایه ها بذارن سگ نگه داریم…
- نمی گیم بهشون!
صدای خنده ی دخترها بلند شد و برای لحظاتی سکوت آن طبقه از ساختمان را شکست. کم کم وقت رفتن بود. معاون هنوز با ولع و اشتیاق مشغول بوسیدن کف پاهای سپیده بود که او گفت:
- خیله خوب… واسه امروز کافیه آقا سگه… کفشامو از زیر میز بردار پام کن.
سپیده پاهایش را از روی صورت مرد برداشت و آنها را روی میز گذاشت. فرمان او بی درنگ اطاعت شد و لحظاتی بعد مرد در حال پوشاندن کفش های او به پاهای قشنگش بود. پس از آن مرد بار دیگر پاهای سپیده را داخل کفش هایش بوسید.
- بیا اینجا حیوون!
فرمان شهلا هم بلافاصله اطاعت شد و لحظه ای بعد مرد مقابل او روی زانوانش قرار داشت.
- کفشامو پام کن!
معاون کفش های شهلا را نیز از زیر میز برداشته در نهایت ملایمت مشغول پوشاندن آنها به پاهای شکوهمند و زیبای او شد. شهلا در این حال ورقه ی درخواست شان را از کیفش درآورد و آن را کنار پاهایش روی میز انداخت.

- تا فردا بعد از ظهر خودت ترتیب این کار رو میدی. فردا راس ساعت پنج معرفینامه ی امضاء و شماره شده ی ما رو می آری به این آدرس…
شهلا در حالی که مرد هنوز در حال پوشاندن کفش هایش بود، آدرس خانه شان را روی برگه ای در دفترچه ی یادداشت کوچکش نوشت و سپس کاغذ را از دفترچه کند و آن را هم کنار پایش روی میز انداخت.
- اگه یه دقیقه تاخیر کنی، وای به حالت. لباس راحت بپوش. می خواهیم یه کم باهات تفریح کنیم… روشن شد؟
- بله خانم!

معاون بوسه ای بر پاهای شهلا داخل کفش هایش زد و کاغذها را از روی میز برداشت.
- بریم سپی…
دخترها از جایشان برخاستند و کیف های شیک شان را به دوش انداختند و بی آنکه به معاون دانشکده که هنوز کنار میز روی زانوانش بی حرکت مانده بود، نگاهی بیاندازند، دفتر را ترک کردند. دکتر سهرابی احساس غریبی داشت. او مورد سوء استفاده قرار گرفته و به شدت تحقیر شده بود، اما آنچه در درونش حس می کرد، نه ندامت که بی تابی برای رسیدن فردا بود!

روز بعد درست راس ساعت پنج بعدازظهر جناب معاون در حالی که شلوار جین گشاد، تی شرت نصف آستین و کفشهای راحت اسپورت پوشیده بود و در کیفش معرفی نامه های امضاء و شماره شده ی شهلا و سپیده را به همراه آورده بود، زنگ آپارتمان دخترها را به صدا درآورد. برای آماده کردن معرفی نامه ها او مجبور به نقض دستورات قبلی خودش شده بود و شک نداشت که کارمندان و بدتر از همه منشی فضولش اکنون مشغول داستان پردازی پیرامون این ماجرا هستند. اما نگرانی عاجل جناب معاون فی الحال این نبود. او اهل همین شهر بود و در این حوالی چهره ی شناخته شده ای داشت، پس احتمال این که شخص یا اشخاصی او را با این سر و وضع در حال ورود به محل سکونت دخترها بشناسند، کم نبود. اما با همه ی این نگرانی ها و خطرات او از دیروز تا کنون حتی برای لحظه ای در آن چه می کرد، دچار تردید نشده بود. زیرا محرکی بسیار قوی در درونش او را پیش می راند. در داخل کیفش او دو عطر زنانه ی گرانقیمت کادو شده هم داشت که فروشنده روی هر کدام از آنها شاخه ای گل سرخ نیز چسبانده بود. تهیه ی این هدایا امروز نزدیک به سه ساعت از وقت دکتر سهرابی را گرفته بود. در داخل آپارتمان شهلا و سپیده در هال روی مبلهای راحتی لمیده و مشغول نوشیدن چای و گپ زدن بودند. شهلا تی شرت نارنجی خوشرنگ و شلوارک کرم رنگی پوشیده بود و به پاهای عریان سفید و قشنگش دمپایی های ظریف بی پاشنه قرمر سیر درست همرنگ لاک ناخنهای ظریفش داشت. سپیده نیز شلوارک جین و تی شرت قرمز خوش رنگی پوشیده بود و پاهای قشنگ و خوش تراشش داخل دمپایی های پاشنه کوتاه شیشه ای بود. ساعت داخل هال درست عدد 5 را نشان می داد که زنگ آپارتمان به صدا درآمد و با صدای آن هر دو الهه در حالی که به دیگری می نگریستند، به خنده افتادند! سپس شهلا خطاب به دوستش گفت: بیا خانم… تحویل بگیر!

- آره خداییش… دارم بهت ایمان میارم! طفلی از ترسش “درست آن تایم” اومده!
- اوهوم… خره احتمالاً چند دقیقه ای هم هست پشت دره!
- پس حیوونی رو زیاد منتظر نذاریم… اوکی اومدم آقای دکتر…
- نه بابا بشین… زوده… پررو میشه!
- فکر می کنه نیستیم، میره ها!
- نترس… هیچ جا نمیره… می خواهی یه حالی بهش بدم؟
سپیده با نگاهی پرسشگرانه پاسخ شهلا را داد. شهلا ادامه داد:
- صبر کن!
و به سوی آیفون رفته آن را برداشت.
- کیه؟
صدای مرد از آن سو به گوش رسید:
- سلام… سهرابی هستم…
- اوف… چقدر زود اومدی! برو نیم ساعت دیگه بیا!
شهلا با اتمام این جمله با خونسردی گوشی آیفون را گذاشت و سپس چشم های قشنگش را گرد کرده و شکلکی درآورد و خندان به دوستش نگریست!
- دیوونه… می ره نمیاد!

- نچ…غلط کرده! درست نیم ساعت دیگه اینجاست.
شهلا این را گفت و به سمت آشپزخانه رفت تا از داخل یخچال سیبی بردارد. او عاشق سیب بود و باور داشت که پوست سفید و باطراوتش را مدیون خوردن زیاد آن است. لحظاتی بعد او در حال گاز زدن سیبش بازگشت و کنار سپیده روی مبلها نشست.در پشت در دکتر سهرابی وضع بسیار آشفته ای داشت. او به هیچ وجه چنین رفتاری نبود. بار دیگر به شدت تحقیر شده بود و کاری هم از دستش نمی آمد. او در حالی که زیر لب به خودش و نقطه ضعفی که این شرایط را برای او رقم زده بود، ناسزا می گفت با نهایت عصبانیت به سوی محل پارک اتومبیلش در خیابان مجاور به راه افتاد و تا به اتومبیل برسد و سوار شود، سلام یک نفر را جواب داد و نگاه های پرسان دو سه نفر دیگر را تحمل کرد. لحظاتی بعد او به سرعت در حال دور شدن از آنجا بود و قصد بازگشتن هم نداشت، اما هنوز چند دقیقه ای به پنج و نیم مانده بود که بار دیگر، اتومبیلش را در خیابان مجاور پارک کرد و به سمت آپارتمان دخترها به راه افتاد. خوشبختانه این بار آشنایی او را ندیده بود. دقیقه ای بعد وی بار دیگر زنگ آپارتمان را به صدا درآورد و منتظر ماند. نزدیک به یک دقیقه ی بعد او که جوابی نگرفته بود، دوباره زنگ زد، اما پس از گذشت دقیقه ای دیگر هنوز پاسخی در کار نبود، تا آن که ناگهان دربازکن در را گشود. مرد با تردید وارد شد و به سمت پله ها رفته با تعقیب علامت روی درها به سمت بالا حرکت کرد تا آن که بالاخره در بالاترین طبقه ی ساختمان به پشت در آپارتمان شهلا و سپیده رسید. در بسته بود و او مردد بود که آیا باید در بزند یا منتظر بماند. دخترها از سکونت در بالاترین طبقه استفاده کرده و یک جاکفشی چوبی شیک بیرون در گذاشته بودند که روی آن دو جفت کفش اسپورت سفید با خطوط سرمه ای و قرمز سیر به همراه دو جفت کفش پاشنه دار شیک تابستانی قرار داشت. تصور این که کفش ها به پاهای پرستیدنی دخترها بوده اند،

لحظه ای مرد را آنچنان تحریک کرد که کیفش را زمین گذاشت و با عجله کفش ها را یکی یکی برداشت و بو کرده، بوسید. مرد سپس یکی یکی در طبقه های زیرین جاکفشی را گشود و به ضیافت چشم نواز داخل شان خیره شد. چندین جفت صندل و کفش شیک زنانه از مدل های مختلف به همراه دو جفت نیم چکمه ی چرمی پاشنه دار داخل جاکفشی چیده شده بودند. معاون بی اختیار مقابل جاکفشی زانو زد و سرش را به سمت نیم چکمه ها برد و با اشتیاق شروع به لیسیدن شان کرد. او آنقدر در لذت عمیق پرستیدن کفش هایی که پاهای قشنگ دخترها را در خود جای می دادند، غرق شده بود که متوجه باز شدن در آپارتمان در پشت سرش نشد. تا آن که شهلا که در را باز کرده بود و در کنار سپیده با قلاده ای در دست بالای سرش ایستاده بود، سینه ای صاف کرد. مرد در همان حالت زانو زده چرخید و نگاهش به دو جفت پای عریان باشکوه و پرستیدنی با انگشتان ظریف و ناخن های قشنگ لاک زده داخل دمپایی های شیکشان افتاد.
- سَــسسَلام!

- نچ نچ نچ! عجب سگ دله ای!
شهلا این را گفت و قدمی به جلو برداشت و قلاده را به دور گردن مرد انداخت و آن را محکم کرد.
- جای پاهامونو رو زمین ببوس و بیا… حیوون!
مرد قلاده به گردن چار دست و پا به دنبال الهه های زیبایی که برده ی پاهایشان شده بود، کشیده می شد و پیاپی بر جای قدم هایشان روی زمین بوسه می زد. شهلا او را به کنار مبل های راحتی آورد و خودش در حالی که قلاده ی او را در دست داشت زانوی یک پایش را خم کرد و آن را روی پشت مرد گذاشت. سپیده نیز که کیف مرد را در دست داشت آن را گوشه ای نهاد و به دوستش ملحق شد. مرد در همان حالت قادر بود محتویات روی میز پذیرایی وسط مبل ها را ببیند. دو ترکه ی نازک روی میز قرار داشت که شهلا و سپیده یکی یکی آنها را برداشتند. پس او می بایست هر لحظه منتظر دریافت ضربات ترکه ها باشد. لحظاتی بعد شهلا که زانویش را پشت مرد گذاشته بود، یکطرفه روی پشت او نشست و با ترکه به کپل او کوبید:
- نچ نچ نچ… برو الاغ!
صدای خنده ی دخترها بلند شده بود. مرد در حالی که شهلا وضعیت نشستنش روی پشت او را به دو طرفه تغییر می داد و پاهایش را از روی شانه ی او به پایین می انداخت به راه افتاد. او اکنون در حال سواری دادن به الهه ای بود که از سالها پیش آرزوی پرستیدن پاهایش را داشت و در حال سواری دادن به راکب زیبایش می توانست پاهای پرستیدنی او را نیز که جلوی صورتش پیچ و تاب می خوردند تماشا کند. سپیده در پی آنان حرکت می کرد و با ترکه مدام به باسن و پشت مرد می زد.
- یالا الاغ… جون بکن!… هین… نچ نچ نچ… ای الاغ تنبل… تندتر…
دخترها با صدای بلند می خندیدند و برای لذت و تفریح خود هر لحظه شرایط دشوارتری را به مرد تحمیل می کردند. پس از چند دور سواری دور هال سپیده و شهلا جایشان را عوض کردند. آنها حتی برای دقایقی دو نفری سوار مرد شدند و با ضربات مدام ترکه وادارش کردند که هم زمان به هر دوشان سواری بدهد.پس از نیم ساعتی سواری پشت مرد، دخترها او را وسط هال متوقف کردند و در حالی که خودشان روی مبل ها لمیده بودند، به او دستور دادند از آشپزخانه برایشان چای آورده و در حالی که آنها مشغول نوشیدن چایشان بودند، شروع به ماساژ دادن پاهایشان با لبها و زبانش کند. این بار نیز نخست شهلا در حالی که روی مبل راحتی لمیده بود و یک پای قشنگش را روی دیگری انداخته بود،

به مرد دستور داد که کنار پایش روی زمین زانو بزند و شروع به بوسیدن رو و کف همان پایش کند. پس از آن او مرد را مجبور کرد که با زبانش لای انگشتان پا و همینطور کف پای عریان و پرستیدنی اش را بلیسد. با اتمام وظایف مرد در مورد یک پای زیبا و پرستیدنی شهلا ، او در حالی که از ماساژ یک پایش احساس رضایت می کرد، پای دیگرش را روی قبلی انداخت و به مرد دستور داد تا همان سرویس را به پای عریان و پرستیدنی دیگرش نیز بدهد. مرد با ولع و هیجانی وصف ناپذیر مشغول پرستش پاهای عریان و بی نقص شهلا بود. او ابتدا بوسه هایی مکرر روی همه قسمت های رو و کف پای شهلا می زد و سپس به فرمان وی با زبانش همه ی قسمت های پای او از جمله لای انگشتان و کف و پاشنه پاهای او را با حوصله و ولع تمام لیس می زد. شهلا پس از آن حتی مرد را واداشت که باز زبان دمپایی هایش را لیس بزند و همه ی قسمت های آنها را تمیز کند! پس از پرستش پاهای قشنگ و باشکوه شهلا نوبت سپیده بود که از سرویس ماساژ پا استفاده کند. مرد پس از مرخص شدن از سوی الهه شهلا چار دست پا پا به کنار پاهای زیبای سپیده خزید و به همان ترتیب مشغول بوسیدن و سپس لیسیدن پاهای وی شد.

در تمام مدتی که او پاهای زیبا و پرستیدنی الهه ها را می پرستید، آنها با هم در حال گپ و گفتگویی شاد و همراه با خنده های بلند بودند. بالاخره این وظیفه ی دلپذیر مرد نیز پایان یافت و پس از آن بود که او دستور گرفت، برگه ی معرفی نامه را تقدیم الهه هایی کند که او را در این بعدازظهر به بردگی پاهای پرستیدنی خود درآورده بودند. مرد با صدور فرمان شهلا به سراغ کیفش رفت و به برگه های معرفی هر یک از الهه ها را به همراه عطر گرانقیمتی که همراه یک شاخه گل سرخ کادو شده بودند، از کیفش بیرون آورده و یکی یکی جلوی پاهای الهه ها زانو زد و هدایا را تقدیم شان کرد.
دقایقی بعد مرد در اتومبیلش در حال دور شدن از خانه ی دخترها بود. امکان اندکی وجود داشت که او آن موجودات کم نظیر را دوباره ملاقات کند و محال بود که لذتی را که در حال پرستش پاهای باشکوه آنان نصیبش شده بود، دوباره تجربه کند. لذت بردگی پاهای دو الهه!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>