من و مدیر شرکت

سلام من نگار هستم 22 ساله و ماجرایی که میخوام واسه تون تعریف کنم برمیگرده به حدود یک سال پیش…
من دختر چشم و گوش بسته ای نبودم ولی ادمی هم نبودم که دنبال پسر و دوست پسر و کیر پسر و خود پسر و یا هرچیزی که مربوط به پسرها میشه باشم راستش و بخواین نه واسه اینکه حشری نبودم یا از سکس خوشم نمیومد واسه اینکه وقتش و نداشتم، هم درس میخوندم و هم توی یه شرکت طراحی میکردم.
توسط پسرخاله م وارد این دم و دستگاه شده بودم. سرم به کار خودم بود و زیاد با کسی دم خور نمیشدم مدیرمون خیلی جوون و خیلی خوش تیپ و صد البته خیلی مغرور بود به طوری که ادم جرئت نمیکرد حتی باهاش حرف بزنه اما از طریق همون پسرخاله م میدونستم که اینطورم که تظاهر میکنه خشک نیست و تقریبا همه کاری میکنه فقط سرکار انقدر بداخلاقه و نمیشه رفت طرفش.
چند ماه گذشت و واسه تولدش من و پسرخاله م و هم دعوت کرد البته به خاطر اون من و دعوت کردرفتیم و اونجا بود که دیدم تولد نیست بلکه یه پارتی به تمام معناست از هرنوع مشروبی و وسایل خوش گذرنی که میخواستی اونجا پیدا میشد. دخترا چنان ارایشی کرده بودن و نیم تنه ها و دکلته هایی پوشیده بودن که من روشون زوم میشدم وای به حال پسرای بدبخت. یه کم که گذشت و دختر و پسرا تا اونجا که میتونستم توی هم لول خوردن کم کم هی جفت جفت از دختر پسرا کم میشد میدونستم قطعا یا تو حیاط یا یکی از اتاق های بالا جایی برای خودشون گیر اوردن و مشغول هستن تا اینکه پسر خاله م هم ناپدید شد دیگه من مونده بودم و یه مشت دختر و پسر و یه موسیقی سرسام اور که سامان(مدیر شرکت)اومد کنارم نشست و گفت:
- تنها موندید خانم فرهادی؟ این همه ادم اینجان شما چرا مشغول نمیشید؟
یه کم سرد نگاش کردم که زیاد بهم نزدیگ نشه و گفتم:
- من عادت ندارم اینطوری سرگرم بشم

دستش و انداخت دور گردنم و گفت و یه بار امتحان کنید مطمئن باشید میشید پای ثابت اینطور سرگرمی ها
سعی کردم دستم و کنار بزنم که محکم من و چسبید و گفت:
- اروم باش فقط میخوایم یه کم با هم حال کنیم حیفه سرت بی کلاه بمونه
و سرش و خم کرد لباش و رو لبام چفت کرد. باید اعتراف کنم که از قبل ازش خوشم میومد و چند باری به یادش خود ارضایی کرده بودم اما هیچ وقت فکر نمیکردم واقعی بشه. هنوزم نمیخواستم خودم و بسپارم دستش و سعی میکردم همچنان عقلم بروجودم حاکم باشه اما تقریبا غیر ممکن بود خیلی قشنگ لبم و میخورد از لبم هی مبرفت روی گردنم و گوشم و دوباره میومد روی لبام دیگه کنترلم و از دست داده بودم و من لباش و میخوردم که گفت پاشو بریم تو اتاق. رفتیم تو اتاقش و من و خوابوند رو تختش و خودش اومد روم هم حشری شده بودم و هم میترسیدم میدونستم کاری که میخوام بکنم درست نیست اما دیگه نمیتونستم بگم نه کم کم از گردنم اومد پایین و دکمه های پیرهنم و باز کرد و بادیدن سینه هام یه جون گفت و سوتینم و باز کرد و شروع کرد به خوردن کم کم اهم در اومده بود هر ازگاهی از خوردن دست میکشید و یه فشاری به سینه هام میداد که اهم و صد برابر در میاورد و هرچه بیشتر حشریم میکرد کم کم رفت پایین پاشد شلوار و شورت من و لباس های خودش و در اورد و شروع کرد از ساق پام دوباره خوردن تا رسیدن به رونام.

خیلی قنشگ میخورد حسابی اه و اوهم دراومده تو همین حین گفت چیه چی میخوای؟ با اه گفتم: بکن تو کونم یه خنده ی حشری کرد و گفت نه هنوز زوده الان فقط وقت خوردنه و شروع کرد به کسم و خوردن و لیس زدن یه کم که گذشت گفت برام ساک بزن گفتم دوست ندارم بدم میاد یه جوری رو تخت تنظیمم کرد که سرم بیرون بود بعد گفت ضد حال نزن من این همه تو رو خوردم و تو هم حالا باید برام ساک بزنی و بدون اینکه به من مهلت بده کیرش و کرد تو دهنم داشتم خفه میشدم و با دستام سعی میکرد کیرش و از تو دهنم بیارم بیرون که غیر ممکن بود و با هر تقلای من بیشتر کیرش و تو دهنم عقب جلو میکرد و میگفت میخوام دهنت و بگام. تا اینکه بعد از چند دقیقه دید واقعا حالم داره بد میشه به خاطر همین دراورد و به پشت خوابوندم و بالش و گذاشت زیر شکمم و داشت با کرم دور سوراخ کونم و چرب میکرد که یه دفعه یه ترسی بر وجودم مستولی شد با ترس گفتم
خیلی درد داره؟من از دردش میترسم ولش کن نمیخوام
با صدای حشری گفت:

نه عزیز من درد نداره اروم میکنم فقط خودت وشل بگیر
این و که گفت یه دفعه با تمام قدرت کرد تو کونم از شدت درد داشتم غش میکردم اشکم دراومد و گفتم تو رو خدا در ار دارم جر میخورم
گفت: لذتش و به درد و جر خوردنشه دنیا به همین جر خوردناش خوبه و بعد اروم اروم شروع کرد به عقب جلو کردن داشتم از درد میمردم اما کم کم درد جای خودش و به لذت داد تا ایکه بعد از چند دقیقه لرزیدم و ارضا شدم و با ازضا شدنم دوباره درد بر وجودم حاکم شد دوست داشتم اونم زود ابش بیاد و تموم شه و دوباره اشکم دراومد و ازش خواهش کرد که کیرش و در بیاره اما تو حال خودش نبود و با اشک های من انگار بیشتر حشری میشد و سرعتش و بیشتر میکرد تا اینکه سرعتش جنون امیز شد بعد یه دفعه کیرش و ازت وکونم در اورد و ابش و ریخت رو تخت بعد هم بیحال افتاد کنارم…

نوشته:‌ نگار

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>