من و دخترم زنش شدیم

سلام.من ژاله هستم.40 سالمه. داستان های زیادی اینجا نوشتید و منم بدم نیومد ماجرای زندگیم و اینکه چطور شد که شدم یه زن مردبازو براتون تعریف کنم. 38 سالم بود که از شوهرم طلاق گرفتم. شوهرم یه دکتر بود. دکتر روانپزشکی که اگه بیمارش زن بود محال بود با هاش رابطه برقرار نکنه. یه مرد فوق العاده رفیق باز و زن پرست. بگذریم. به هر حال یه روز گفت که از ایران داره میره و رفت و منو با دخترم تنها گذاشت.البته قبل رفتنش خونه ای که توش بودبم رو به نامم کرد و رفت. تو این 2 سال که با دخترم تنها زندگی میکردم خیلی چیزا تغییر کرد و زندگیم خوب پیش نمیرفت. اوایل مجبور شدم برم سر کار. تو یه شرکت کوچیک شدم یه منشی. چون تیپ و هیکلم خوب بود همون جا دووم آوردم و بیرونم نکردن و با حقوق بخور نمیرش میگذروندم.حتما پیش خودتون میگید با تیپ خوب و هیکل خوب چرا دوباره ازدواج نکردم؟ اونایی که مثل منن درکم میکنن چون تمام پیشنهاد هایی که بهم میشد یا برای صیغه بود یا برای دوستی.یعنی فقط منو برای سکس می خواستن و بس. منم بدم نمیومد سکس داشته باشم، مخصوصا که زنی حشری و داغ بودم اما به خاطر دخترم نمی تونستم هر کاری دلم میخواست بکنم برای همین اصلا تو فکر ازدواج نبودم. یکی دیگه از تغییراتی که خیلی ناراحتم میکرد دخترم بود.

دخترم 19 سالشه اسمش میتراست. تقریبا به خودم رفته اما یه کم قدش کوتاه تره و این باعث شده کونش و سینه هاش بیشتر خودنمایی کنه و بزرگتر نشون میده. از روزی که باباش گذاشت رفت رفتارش روز به روز بدتر میشد. هر لباسی که دلش میخواست می خرید و می پوشید،مانتو های کوتاه تا روی باسن و آرایش زیاد و … که من هر کاری میکردم نمی تونستم جلوشو بگیرم. نمیدیدم با پسر بپره برای همین سعی کردم زیاد بهش فشار نیارم.
اوضاع به همین شکل پیش میرفت که زد و شرکت کوچیک ما ورشکست شد و من از کار بیکار شدم. تو این وضع گرونی و بیکاری مملکت این بد ترین اتفاق بود. چند هفته ای دنبال کار گشتم اما پیدا نشد که نشد تا که اون روز تو روزنامه اون آگهی استخدام رو دیدم. به یک خانم جهت کار در عکاسی با حقوق مکفی نیازمندیم. زنگ زدم و حقوقش رو پرسیدم و حقوق خوبی میدادن و آدرسش به خونمون نزدیک هم بود. گفتم خدایا شکر فکر کنم گیرش آوردم. سریع رفتم و خودمو رسوندم که یه وقت دیر نشه. یه عکاسی کوچیک اما شیک و ترو تمیز که یه آقایی 45 ، 46 ساله توش مشغول بود. رفتم داخل و سلام کردم و گفتم برای کار اومدم. با خوش رویی همه چیز رو برام توضیح داد و گفت شما چون خونتون به اینجا نزدیکه برای این کار مناسبید فقط باید یک مقدار بیشتر به خودتون برسید. وای باورم نمیشد از این بهتر هم میشه؟ بعد از یک مقدار شرح وظایف گفت برو خونه و از فردا صبح به صورت امتحانی یک هفته بیا تا ببینیم چی میشه.

خوشحال بودم که کار خوبی گیر آوردم و نزدیک خونمه و خیالم راحت شده بود.فرداش یه مقدار بیشتر آرایش کردم و یه مانتوی تنگ تر تنم کردم و رفتم سر کار. هفته ی اول گذشت و منصور ازم راضی بود و باهام قرار داد بست. آدم خوبی به نظر میرسید و من متوجه شدم از من خوشش اومده. 2 ماه گذشت. منو منصور با هم رابطه خوبی داشتیم و من یه مقدار ازش خوشم اومده بود و نصبت بهش علاقه پیدا کرده بودم و اون هم همین احساس رو به من داشت که یه روز بهم گفت که دوستم داره منم گفتم این حسو منم دارم اما به خاطر دخترم نمیتونم وارد رابطه ای بشم که منصور گفت من میخوام باهات ازدواج کنم. نمیدونستم چی بگم. داشتم بال در میاوردم از خوشحالی. احساس خوشبختی میکردم. خلاصه قرار گذاشتیم که تا یه مدت نامزد شیم و بیشتر همدیگه رو از نزدیک بشناسیم و دخترم هم با منصور آشنا تر بشه.

بعد از نامزدی رفتار منصور هر روز صمیمی تر میشد و سکسی تر. منم بعد از مدت ها داشتم دوباره حضور یه مرد رو در کنارم حس میکردم که همین باعث شد منم بدم نیاد رابطه سکسی باهاش داشته باشم اما از یه طرف دوست نداشتم به این زودی این رابطه بینمون پیش بیاد. سر کار که همش دستش یا تو کون من بود یا تو سینه هام اما سکس نه. یه روز از صبح که اومدیم سر کار شروع کرد به مالوندن خودش به من. از پشت هی کیرشو می چسبوند به کونم.منم برای اینکه نخره تو حالش بهش میگفتم نکن منصور از بیرون می بینن زشته. اما اون به کارش ادامه میداد.بد جور حشری شده بودم و نمی خواستم به این زودی بهش پا بدم.ظهر به بهونه نهار درب مغازه رو بست و رفتیم طبقه بالای مغازه تا نهارو گرم کنیم و بخوریم.من پای گاز بودم که دوباره اومد وکیرشو از پشت چسبوند به کونم و شروع کرد با دستاش سینه هامو مالوندن.منم به روی خودم نیاوردم چون نمیخواستم باهاش سکس کنم اما کیر شق شدش بد جور حشریم میکرد. گفتم منصور جان عزیزم اینجا جاش نیست آخه.گفت من این بدن نازو باید همین امروز یه حالی بهش بدم. حیف نیست این کس و کون ناز کیرنره توش؟ اولین بار بود منصور اینجوری حرف میزد به خاطر همین آب از کسم بود که میریخت بیرون. گفتم عزیزم یه کم صبور باشی بهشون میرسی. گفت نمیتونم امروز بد جور هوس کونتو کردم باید بکنمت. گفتم عزیزم من اینجوری دوست ندارم دوست دارم تو تخت بیام تو بغلت.گفت ژاله اگه امروز نکنمت دیوونه میشم.اینو گفت و مانتومو داد بالا تا بالای کمرم.گفتم منصور نه! دست انداخت دور شلوارم که پارچه ای بود و کمرش هم کشی بود و راحت کشیدش پایین تا زیر باسنم.میخواستم جلوشو بگیرم اما هم میترسیدم بهش بر بخوره هم خودم بیش از اندازه حشری شده بودم. توجه کردم دیدم شرتمم با شلوارم کشیده پایین. راستشو بخواین یکم شیطونی کردم و کونمو براش دادم عقب تا خوشگل به نظرش بیاد. یکم تف کرد تو دستشو مالید به سوراخ کونم.وای که چه حس خوبی بهم میده این کار.شروع کرد سوراخ کونمو با تفش مالش دادن و گه گداری هم انگشتشو میکرد تو تا سوراخم باز بشه.

بعد کیرشو تفی کرد و گذاشت رو سوراخ کونم. باورم نمیشد به این راحتی بهش پا دادم و داره منو میکنه اما صدام در نمیومد. یه کم که فشارداد سر کیرش رفت تو.دستمو گذاشتم رو دیوار کنار گاز و تکیه دادم به دیوار و از درد کمی که همیشه اول کون دادن بهم میاد لذت بردم و آروم جیغ میزدم و آه میکشیدم و منصور کم کم کیرشو میکرد تو. کیرش خیلی کلفت بود و دردش خیلی دیر رفت و سوراخم 5 دقیقه ای شد که گشاد شد و منصور تونست شروع کنه به تلمبه زدن. بد جور داشتم لذت میبردم. بعد از دو سال یه کیر کلفت خیلی بهم چسبید.وقتی بدنش محکم با کونم بخورد میکرد شالاپ صدا میکرد و من کمی پرت میشدم به جلو.کون دادنو اینجوری محکم خیلی دوست دارم. منصور بدون کوچکترین مکسی یه یک ربعی کرد و آبشو خالی کرد توم. با اینکه خیلی بهم حال داد اما دوست داشتم حالا که منو کرده از کس هم میکرد تا منم ارضا بشم ولی چیزی نگفتم. همونطور چسبیده بودم به دیوارو و منصور کیرشو آروم تو کونم عقب جلو میکرد. وای چه حالی میداد با اینکه آبش اومده بود و ارضا شده بود کیرش هنوز کلفت بود و سوراخ کونمو میخاروند. دست خودم نبود آروم ناله میکردم و گاهی آروم زیر لب می گفتم جووون که منصور از پشت بقلم کرد و درگوشم گفت خیلی حال کردم با کونت.تا به حال کون به این گندگی و تنگی نکرده بودم! پیش خودم فکر کردم مگه چند نفرو تابه حال کرده؟! همونطور که کیرش تو کونم بود یه کم کونمو دادم عقب و مالوندم بهش و با قر دادن به کمرم بهش گفتم عزیزم نوش جونت کونم مال خودته. آروم کیرشو کشید بیرون و برم گردوند و یه لب ازم گرفت و گفت دوست دارم. منم بهش گفتم منم دوست دارم که چشمم به کیرش افتاد! یه کیر کلفت و سفید و خوشگل! یه لحظه دلم خواست بشینم و یه دل سیر کیرشو بخورم اما جلوی خودمو گرفتم و سعی کردم این بار اولی ندید بدید بازی درنیارم. شرتشو براش کشیدم بالا و شلوارشم همینطور.اونم شرت و شلوار منو کشید بالا و مانتومو درست کرد. اون روز بعد از دو سال یکی از بهترین روزای من بود.دیگه رومون تو روی هم باز شده بودو منصور یا من هر وقت دلمنو میخواست سکس میکردیم. البته منصور علاقه ی شدیدی به کون من داشت. میگفت کونت تو دنیا تکه!

یکی دو ماهی از شروع رابطه سکسیمون گذشت. منصور نه تنها یه مرد فوق العاده برای زندگی مشترکمون، یه مرد سکسی تموم عیار هم بود.اون تو سکس هیچی برای من کم نمیذاشت. وقتی سکسو شروع میکرد تمام بدنم رو می خورد و قرق بوسم میکرد. زیرش که میخوابیدم از لذت بیهوش میشدم و دیگه دوست نداشتم از روم بلند شه. کیرش تمام بدنم رو داغ میکرد و زره زره بدنم رو به لذت سکس آغشته میکرد. اونایی که زیر مردای خوش سکس خوابیدن میفهمن چی میگم.

منصور فقط یه مرد خوب برای من نبود، اون تونسته بود جای پدر میترا رو هم براش پر کنه. منصور و میترا شدیدا با هم خوب شده بودن. انقدر خوب که میترا منصور رو بابایی صدا میکرد و شب ها که از سر کار میومدیم خونه همدیگرو بقل میکردن و کلی همو میبوسیدن. ازاین بهترنمیشد. اوایل نگران بودم که میترا نتونه با منصور ارتباط بر قرار کنه اما حالا خیلی خوشحالم که تونستن انقدر خوب پیش برن و همدیگرو انقدر زیاد دوست داشته باشن. اما دیری نکشید که متوجه چیزی شدم که منو خیلی ترسوند.منصور هر شب منو تا خونم میرسوند و تادیر وقت پیشمون میموند و بعد میرفت خونه ی خودش بعضی شب ها هم میموند. یه شب که داشتم تو آشپزخونه قهوه درست میکردم و منصور و میترا داشتن با هم شوخی میکردن و بلند بلند می خندیدن یهو ساکت شدن! کنجکاو شدم. حس کرم که چیزی نظرشون رو جلب کرده. قهوه ها رو برداشتم و آروم از آشپزخونه اومدم بیرون که اون صحنه رو دیدم! میترا تو بقل منصور نشسته بود و لباش رو چسبونده بود به لبای منصور و داشتن از هم لب میگرفتن!!! تمام بدنم سرد شد اما به روی خودم نیاوردم و رفتم پیششون و اونها هم تا منو دیدن سریع خودشون و جمع کردن و شروع کردن دوباره شوخی کردن. لبخند سردی زدم به این معنی که چیزی ندیدم.

باورم نمیشد چی دیدم. خیلی ترسیده بودم.تازه یاد اون حرف منصور افتادم : “تا به حال کون به این گندگی و تنگی نکرده بودم”. یعنی منصورم یه مرد زن بازه؟ اصلا چرا تا به این سن ازدواج نکرده؟ چند بار ازش پرسیده بودم اما هیچوقت جواب درستی نگرفته بودم. ازاون شب تا یه مدت همش تو این فکرها بودم که نکنه منصور به میترا تجاوز کنه؟! شب ها اصلا خابم نمیبرد و تا دیر وقت تو تختم بیدار میموندم. تصمیم گرفتم سر از گذشته منصور در بیارم. فرداش سر کار ازش پرسیدم منصور یادته وقتی داشتی بار اول منو میکردی گفتی تا به حال کون به این تنگی نکردم؟ گفت آره! گفتم تو که ازدواج نکردی تا حالا.مگه چقدر کون کرده بودی که اینجوری گفتی؟ فقط دروغ نگو! دوست دارم بدونم آخه اون حرفت خیلی حشریم کرد و هر وقت به یادش می افتم حشری میشم! منصور یکم با تعجب نگام کرد و یه لبخند موزیانه ای زد.گفتم بگو دیگه جون من بگو؟ منصور حرفی زد که ترسمو چند برابر کرد. گفت ناراحت نمیشی که؟ گفتم معلومه که نه.هر چی بوده گذشته و مهم اینه که الان بهترینی. یه کم فکر کرد و گفت ژاله من تقریبا تمام دخترها و زنهای فامیلمون رو کردم! البته وقتی جوون تر بودم. من همیشه علاقه زیادی به کون زنا داشتم و به خاطر تیپ و قیافه جذابم تقریبا همه ی دخترها و حتی زن های شوهر دار فامیل رو یک بار هم که شده کردمشون! برای همین هم هست که هیچ وقت ازدواج نکردم. نیازی نداشتم که ازدواج کنم. البته الان میدونم که کار خوبی نمیکردم و سر به راه شدم! بعد بهم یه چشمک زد و دوباره موزیانه خندید. داشتم دیوونه میشدم دیگه باورم شد که یه رابطه ای بین منصور و میترا هست. چون کم نیارم گفتم پس بگو چرا انقدر خوش سکسی و تو سکس محارت داری! گفت آره قدیما همش فکر و ذکرم کردن کون دخترها بود. دختر عمه نوشین رو که یادته؟ گفتم آره گفت انقدر کرده بودمش که سوراخ کونش شده بود اندازه ی سوراخ اگزوز ماشینم! گفتم خوبه حالا لازم نیست تعریف کنی.

شب وقتی رسیدیم خونه به چیزایی دقت کردم که هر شب اتفاق می افتاد اما من اصلا بهشون دقت نمیکردم چون تو فکرشون نبودم. میترا آرایش کرده بود و یه تاپ تنگ که هم نصف شکمش معلوم بود و هم سینه هاش، و یه دامن پوشیده بود تا زیر کپل های کونش و کون لخت گندش از زیر اون دامن زده بود بیرون. اول منو بقل کرد و بوسم کرد و بعد پرید بقل منصور.سینه های درشتشو میمالید به منصور و تقریبا لب های همدیگرو میبوسیدن. منصور هم دستشو تقریبا روی کون میترا میبرد و اونو فشار میداد به خودش! دیگه داشتم دیوونه میشدم.سریع رفتم تو اتاقم تا لباسهامو عوض کنم و اونارو نبینمشون. منصور متوجه رفتار من شد و اومد تو اتاق و گفت ژاله عزیزم چیزی شده؟ گفتم نه یه کم سرم درد میکنه. گفت میخوای ببرمت دکتر؟ گفتم نه منصور بخوابم خوب میشه. گفت شام نمیخوری؟ گفتم نه میل ندارم و رفتم تو تختم و پتورو کشیدم رو خودم.منصور اومد یکم دست کشید رو موهامو بوسم کرد و از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش بست. نمیدونستم چیکار کنم. یعنی چیکار میشد کرد؟ شاید زیادی حساس شدم و اصلا چیزی نیست! اما یاد حرف امروز منصور افتادم اون تمام دختر های فامیل رو کرده بود! یهو یادم افتاد که با اومدنم تو اوتاق و بسته شدن در اون دو تا الان تنها هستن و شاید؟! اما نه اشتباه میکنم. تو این فکر ها بودم که خوابم برد و وقتی از خواب پریدم 1 ساعتی خوابیده بودم. ساعت 12 شب بود. به در نگاه کردم دیدم چراغ ها خاموشه.گویا منصور رفته بود.بلند شدم برم یه چیزی بخورم. درو باز کردم اومدم بیرون که دیدم چراغ اتاق میترا روشنه و در بستست! آروم رفتم پشت در و گوشم چسبوندم صدای منصور از تو اتاق میومد که میگفت خیالت راحت مامانت سرش درد میکنه حالا حالاها بیدار نمیشه و امشب مال خود خودتم. تنم از ترس میلرزید. یه صندلی آوردم گذاشتم پشت در و رفتم بالا تا از شیشه ی بالای در ببینم تو چه خبره. دیگه باورم شد. منصور روی تخت نشسته بود و شلوارگرمکنش تا زانوهاش پایین بود و میترا با همون لباس ها تو بقل منصور نشسته بود و داشت با کیر منصور از روی شرتش بازی میکرد که منصور شروع کرد لبای میترارو خوردن و دامن کوتاه میترارو زد بالا و شروع کرد کونشو مالوندن. تازه دیدم که شرت پای میترا نیست! میترا هم دستشو برد داخل شرت منصور و کیرشو کشید بیرون و بلند شد نشست جلوی پای منصور و شرتش و با گرمکنشو از پاش کشید بیرون. نشست روبروش و کیر منصورو کرد تو دهنش و شروع کرد خوردن. وای جوری میخورد انگار 10 ساله اینکارست. منصور چشماشو بسته بود و موهای میترارو گرفته بود و سرشو روی کیرش بالا پایین میکرد و گاهی سر میترارو روی کیرش فشار میداد تا کیرش تا ته بره تو دهنش و میتار بعد از چند ثانیه سرفه های شدیدی میکرد و سرشو میاورد بالا تا کیر از دهنش در بیاد. میترا عین جنده ها شده بود! منصور که موهای میترا تو مشتش بود سر میترارو بلند کرد تا پاشه و میترارو پرت کرد رو تخت.سریع تاپشو از تنش کشید بیرون و رفت روش خوابید و شروع کردن از هم لب گرفتن و دامن میترا هنوز دور کمرش بود.بدن همدیگرو به شدت میمالوندن و لبای همدیگرو میخوردن.

منصور شروع کرد از گردن میترا خورد و اومد رو سینه هاش. تا به حال سینه های منو به این شدت نخورده بود عوضی. انقدر با شدت میخوردشون که قرمز شده بودن و تمام سینش پر شده بود از تف منصور.چشمم به کیر منصور افتاد که رو کس میترا مالیده میشد و منصور بالا پایینش میکرد. خیلی بیشرف بود خوب میدونست توسکس چیکارکنه. آروم اومد پایین ترو زبونشو کشید رو کس میترا که آه ه ه میترا رفت هوا. منصور تو کس خوردن دومی نداشت. چنان کس میترارو میخورد که میترا از لذت به ملافه ی روی تخت چنگ میزد و لباشو گاز میگرفت. بعد پا شد دوباره خوابید رو میترا و دوباره لبای همدیگرو خوردن و میترا دستشو برد سمت کیر منصور و اونو گذاشت رو کسش.پیش خودم گفتم دوباره میخواد کیرش مالیده شه رو کسش اما منصور آروم آروم کردتو کس میترا.دیگه خونم به جوش اومده بود.سرم داشت گیج میرفت. همونجا نشستم و زدم توسر خودم. دخترم شده یه جنده.بعد ها فهمیدم که 2 سالی میشه میترا پرده نداره و کس دادن به پسرا براش یه تفریحه. دوباره بلند شدم دیدم منصور همونطور خوابیده روشو با ضربه های محکم، تند تند داره تو کس میترا تلمبه میزنه که کیرشو کشید بیرونو میترا برگشتو چهار دستو پا شد و منصور کیرشو از پشت کرد تو کسشو موهای میترارو جمع کرد تو یه دستشو از عقب میکشید ک باعث شده بود میترا سرشو بیاره بالا و کمرش بیاد پایین تر و کونش بیاد بالاتر و خودشو بده عقب تر تا دردش نیاد و منصور از این عقب اومدن و بالا اومدن کونش برای کردن بیشتر کیرش تو کس میترا استفاده میکرد و با یه دستشم دامن میترارو که دور کمرش بودو گرفته بود و میکشید و محکم ضربه میزد. میترا شدیدا ناله میکرد معلوم بود داره از لذت بیهوش میشه که منصور میترارو ولش کرد و میترا همونطور به شکم افتاد رو تخت و خوابید. اونجا لای پای میترارو دیدم که انقدر ارضا شده بود انگار جیش کرده و خیس خیس بود. منصور ول کن نبود و دستهای میترارو پشت کمرش جمع کرد و سر کیرشو تفی کردو کیرشو گذاشت رو سوراخ کونش و طوری فشار داد که میترا چشاشو بستو خیلی آروم گفت آییییییییی کونممممممممممم و منصور خوابید رو میترا و این باعث شد میترا نتونه از زیرش در بره و کیرشو تو کونش عقب جلو میکرد و میترا همچنان التماس میکرد که بکشه بیرون. من که از اون صحنه ها تو حال خودم نبودم به دیوار کنار در چنگ میزدم. منصور تند تند تلمبه میزد که خودشو محکم چسبوند بهش و تمام آبشو خالی کرد تو کون میترا.
من دیگه اومدم پایین و صندلی رو گذاشتم سرجاش و خواستم برم تو اتاقم که قبلش رفتم نزدیک در و دوباره گوشمو چسبوندم به در که شنیدم دارن با هم حرف میزنن. منصور از کون میترا تعریف میکرد که گفت میترا میخوام باتو ازدواج کنم! میترا گفت نه برای چی؟ من مال خودتم دیگه نیازی به اینکار نیست! هر وقت خواستی تو بقلتم عزیزم. منصورم حرفشو تایید کرد و صدای خنده هاشون بلند شد. دویدم تو اتاقمو تا صبح گریه میکردم. میدونستم اونا هم تا صبح دارن سکس میکنن. دیگه هیچی برام مهم نبود.
فرداش سر کار نرفتم و به همه چیز فکرکردم. کاری نمیشد کرد.فقط میتونستم ازمنصور جدا بشم و ببینم چطور منصور با میترا ازدواج میکنه. یک هفته به روشون نیاوردم و چیزی بهشون نگفتم. دوست داشتم تلافی کنم که تصمیم گرفتم دیگه عوض بشم اما قبلش باید کاری میکردم، ازدواج! به منصور اسرار کردم که دیگه وقتشه و باید عقد کنیم.اونم قبول کردو این اتفاق افتاد. از فردای اون روز من هم شدم یکی مثل خودشون. یه زن مردباز. مرد های خانواده ی منصورو تنها گیر میاوردم وبهشون پا می دادم و اونها هم با استقبال زیادی منو می کردن. تازه فهمیده بودم تنوع سکسی که میگن یعنی چی! تازه فهمیدم لذت از سکس یعنی چی! منصورم که روحش خبردار نبود و همون همسر خوب باقی مونده بود. این بود تلافی همه ی کارهایی که کرده بود و میکرد . . .
موفق باشید

4 thoughts on “من و دخترم زنش شدیم

  1. سلام به دوستام هم شما و هم لاریسا خانم هرجفتتون نازین اگه خوشتون اومد بامنم تماس بگیرین داغ و سکسی هستم آلت بزرگی دارم 09359144522

    View Comment

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>