ماجراي زاغي

تازه از چالوس اومده بوديم وبه ميدونه اول راه رسيديم من با برادرم ويكي از دوستاي مشتركمون به نام امير تو يه 206 مشكي. كه مال برادم بود از انجا كه تو چالوس زدحال خورده بوديم و هيچ كسي نكرده بوديم من به امير گفتم كه ي دور تو كرج بزنيم شايد يه فرجي در حقمون بشه و يه كس به تورمون بخوره بكونيمش به سمت گوهر دشت هركت كرديم . داخل خيابون اصلي گوهر دشت كه شديم يه 3 يا 4 تا فرعي رو رد كه كرديم سر يه فرعي دو تا دختر رو ديدم كه با لباس مدرسه وايستادن . يه بوق و يه چشمك ديدم لبخندي زد و داره به ما نيگا نيگا ميكنه . از انجاي كه گوهر دشت يه طرفست همون كنار نيگه داشتم ببينم عكس العملش چيه. اون ها هم با روي باز ما 3 نفر رو به اغوش گرم كسشون دعوت كردن و نشستن تو ماشين بعد از معرفي كه معلوم شد اسم يكيشون سنم و يكي ديگشون مرجان هستش . يه كس چرخ زديم كه گفتم تا كي وقت دارين كه بيرون باشين اونا هم يه نيگاه به هم كردن گفتن 2 يا 3 ساعت . منم كه از خدا خاسته گفتم كه پس يه سر بريم خونه ما ببينم چه خبره بعد بريم كس چرخ بد بخت ها بي خبر از نخشيه شوم زاغي گفتن باشه و حركت كرديم سمت ويلا ي بابا اينا كه در ……… نزديك كرج بود رفتيم به در خونه كه رسيديم من سري پريدم درو باز كردم و ماشين رو بردم تو حياط اون دو تا كس ميخ هم تو بر گل و بلبل بودن كه بهشون گفتم بياين تو مثل اين كه مامان اين ها رفتن تهران با اين كه از سن 18 يا 19 سالشون شك داشتم كه بيان تو ولي سري اومدن تو. منم گفتم كه شما اينجا تو حال بشينين الان من ميام . سري رفتم تو اشپز خانه و برادرم و امير رو صدا كردم گفتم چه تريپي اينا رو بكنيم ؟

قرار بر اين شد كه من از همه كونده پرو تر بودم از تو اشپز خانه لخت بيام بيرون و با چهره و برخورد انا مواجه بشيم خلاصه من لخت شدم و با برادرم و امير رفتم بيرون وقتي سنم و مرجان منو ديدن كه لخت هستم همچين با تعجب به من نيگاه كردن كه انگار جن ديده بودن يه زره با هم پچ پچ كردن و بلند شدن كه برن برادرم رفت سمت در و در رو قفل كرد كه با كار اون هر دوتا زدن زيره گريه و شروع كردن به التماس كردن چون تو راه ديدن كه خونه تو جاي پرتي هستش و با داد زدن راهي به جي پيش نميبرن به همونالتماس اكتفا كردن اون دوتا در هال التماس و ما 3 نفر در هال در اوردن لباساشون بوديم كه اين كار با موفقيت به پايان رسيد ولي گريه اونها تمومي نداشت از حق نگذريم هيكل رديفي داشتن قد جوفتشون حدود 1.60 بود و سينه هاشون هم 65 70 بود منم كه در زمينه ميوه دست چين كردن حرفه اي بودم به مرجان كه همچيني قشنگتر و خوش استيل تر بود گفتمبريم تو اتاق كه با نه نه مواجه شدم مجبور شدم كولش كنم ببرم من ديگه در جريان كار اون 3 نفر نبودم و اينجا داستان اصلي شروع شد يه كم كه دل داريش دادم و گفتم كه قصد ازارش رو ندارم و فقط ميخام باهاش سكس كنم بعد ميتونه با دوستش بره يه مقدار اروم شد منم سري شروع به لب گرفتن كردم انم ممانعتي نكرد و اونم لباشو تو لباي من قفل كرد ولي هر چند دقيقه يك بار يه قطره اشكي ميرخت كه من اونم ليس ميزدم و حتي ميتونم بگم كه اشك ريختن اون حس كثافت بودن من رو شديد تر ميكرد ش چون لخت بود من همون مسير سبز رو تي كردم و به در باغش رسيدم كه معتل نكردم و سري انگشت اشارم رو كردم تو كه يه ناله مولايم كرد و در خروج انگشتم قرمزيه خونش رو به همراه داشتش با ديدن خون طبق شمارش سر انگشتي مرجان ميشد 16 نفر و ميشد گفت كه در حال ركرد بودم يه مقدار كه با چوچولش بازي كردم ديدم كه داره حالي به حالي ميشه سري خودمو به لبش رسوندم و شروع به لب گرفتن كردم در همين هين رستم رو در كسش تنزيم كردم و با اب و خوني كه ازش امده بود كلاهش رو خيس كردم و با يه فشار كيري كردمش تو و بازم اشكش شد دم مشكش منم گفتم خفه شو كه الان تموم ميشه ان بد بخت هم از ترس تو دلش داشت اشك ميريخت انقدر حشرم بالا بود كه بعد از 4 يا 5 تا تقه ابم داشت ميومد كه سري كشيدم بيرون و سرش رو وسط پام گذاشتم و كيرم رو با زور كردم تو حلق اون و با چند تا تكوني كه كيرم رو دهنش دادم دادم ابم رو با فشار ريختم تو حلقش و انقدر نيگه داشتم كه از ترس مرگ و خفگي همشو خرد وقتي از اتاق بيرون اومدم ديدم كه اون 3 تا لخت رو هم افتادن كه دوباره برگشتم تو اتاق و دراز كشيدم و به اون گفتم كه يه چرت بزن كه 15 ديگه ميرم اون روز كذشت و به خاطره ها سپرده شد ولي راه زاغي هنوز ادامه داره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>