فرشاد و فيروزه

تابستان 66 فصل پرباري در روابط من با دختر ها بود. تجربه ام كم كم زياد مي شد و ديگر دست و دلم در روابط با جنس مخالف نمي لرزيد. طوري به خودم اعتماد به نفس پيدا كرده بودم كه در اواخر همون سال ديگر دختري وجود نداشت كه سنش به من بخورد و من بخواهم اورا به زمين بزنم ولي موفق نشوم. حتي خوشگل ترين و با كلاس ترين اونها.
ديماه 66 بود و مدتي بود پيست هاي اسكي باز شده بودند. من به لطف پسر دايي گلم سه چهار سالي بود كه اسكي كردن را ياد گرفته بودم.از قديم تا امروز به نظر من ديزين بهترين پيست ايران براي اسكي بوده و هست. براي ماها كه اسكي كردن رو به صورت حرفه اي پيگيري نميكنيم، دربند سر و شمشك زياد از حد سخت و خطرناكند. آبعلي و توچال هم كه فقط به درد بچه ها مي خورد. ديزين مجموعه اي است كه مي توانيم يك روز در آن اسكي كنيم و از پيست هاي تكراري عبور نكنيم. ضمن آنكه امكاناتش با ديگر پيستها قابل مقايسه نيست.
آن روز با نيما يكي از همكلاسهايم ( كه توانسته بود ماشين پدرش رو بگيره ) به ديزين رفتيم. بر خلاف تهران هوا بد، ابري و كسل كننده بود. از ظهر گذشته بود و بوي سوسيس هاي گنديده رستوران وسط ما رو براي خوردن نهار وسوسه ميكرد. از اونجايي كه ماشين از نيما بود و اونروز خيلي معرفت نشون داده بود، پيشنهاد كردم بجاي سوسيس گنديده ببرمش هتل ديزين و يك نهار حسابي مهمونش كنم. اون نامرد ازخدا بي خبر هم فورا قبول كرد.چون هوا سرد بود و اسكي ديگه بعد از نهار نمي چسبيد، قرار شد براي آخرين بار بريم قله و در برگشت بريم رستوران هتل.
با اين نيت به قله رفتيم و براي اونكه همه كرم اسكي ما هم بخوابه براي برگشت راه پيست گوزن رو انتخاب كرديم. كم كم مه زياد شده بود و به سختي همديگرو مي ديديم. پيست هم به طور ناگهاني خلوت شده بود. روزهايي كه هوا سرده همه زودتر بر ميگردند. كورمال كورمال و با سرعت كم پايين مي اومديم كه يهو دوتا دختر مثل هلو جلومون سبز شدند. چون مه بد جوري پيچيده بود تصميم گرفتيم بي خيالشون بشيم و بريم. ولي وقتي كنارشون رسيديم يكيشون صدا زد
-آ قا …..
نيما كه هميشه بي معرفت بوده و هست قبل از من رسيد بهشون و جواب داد
- جانم؟
- ميشه به ما كمك كنين؟

چشمامون از حدقه داشت ميزد بيرون. كمك اونهم وسط كوه و در جاي به اون خلوتي.
- چرا نميشه ؟ مگه چي شده ؟
- ما هر دومون مبتدي هستيم. اين دوستاي بي معرفتمون ما رو آوردند اين بالا و گفتند خودتون بياين پايين. حالا ما بلد نيستيم چه جوري بايد بريم پايين؟ّ!
نيما كه حس انسان دوستيش ( بخوانيد دختر دوستي ) گل كرده بود، نيشش تا بنا گوش باز شد. هر كدوم از ما مشغول آموزش به يكي از اونها شد كه خودشون رو مينا و فيروزه معرفي كردند.
- ببين عزيزم. … راحت وايسا…. آهان…. نه روبه سرازيري نه…. آهان خوبه… حالا هشت كن چوباتو….آفرين دختر خوب ….. حالا يواش يواش چوباتو موازي كن…. نه اينقدر زياد….نه …نه …. به اين تندي نه…
اما اون دوتا نايستادند كه ببينن آموزش ما به كجا ميرسه. هردوتا كه اسكي بازهاي قابلي بودن در حالي كه به قيافه هاج و واج ما ميخنديدن شوس كردن به سمت دره. من و نيما چند ثانيه مثل ابله ها همديگه رو نگاه كرديم و بالاخره براي اينكه كم نياريم به هم لبخند كريهي زديم. ولي من طاقت نمي اوردم يكي اونم يه دختر منو اينجوري سر كار بزاره. داد زدم بريم و به سرعت دنبال اون دوتا قناري خوشگل شوس كردم. نه بواس حاليم مي شد و نه پرش. فقط مسير مستقيم. فكر كنم ركورد سرعت رو شيكستم!!
نزديك رستوران وسط ديدمشون. نيما به فاصله 2-3 متري من مي اومد. اون دوتا رفتن توي پيست دختر ها و من هم كه ديگه خون جلوي چشمم رو گرفته بود رفتم به دنبال اونها. با صداي ايست مامور كميته رويم رو برگردوندم و همين باعث شد چوب اسكي نيما توي اون سرعت بره روي چوب من و هر دو زمين بخوريم. مجبور شديم از تعقيب دست برداريم. اونهم توي شرايطي كه اون دو تا پايين تر ايستاده بودند و به پله بالا رفتن ما ميخنديدند. مامور باتوم هاي مارو گرفت و گفت كه بريم از كميته مستقر در پاركينگ پس بگيريم. هه هه چه خوش خيال. باتوم اتميك رنگ و رو رفته من اصلا ارزش يك شب توي كميته خوابيدن رو نداشت.
بدون باتوم و با شلوارهاي برفي از پيست چمن پايين ميرفتيم. هردو به زمين نخوردن خودمون اعتماد داشتيم و به همين جهت با شلوار لي اسكي ميكرديم. ولي حالا قيافه ما بدون باتوم و با شلوا خيس شده بود عين مبتدي ها. از طرفي گرسنگي فشار مي اورد و از همه مهمتر دوت ا شكست پشت سر هم از دو تا دختر شيطون بد جوري آتيشمون زده بود. نيما رفت كه سري به ماشين بزنه و من رفتم توي رستوران و آخرين اتفاق بد اونروز به شكل پر سر و صدايي رخ داد. وقتي دوتا لنگم روي هوا بود و خودم هم ميون زمين و هوا بالانس ميزدم تازه يادم افتاد كه از شدت خستگي يادم رفته كف كفشم رو جلوي هتل پاك كنم. چنان با كمر و باسن زمين خوردم كه نفسم در نمي اومد. دو نفر كمك كردن بشينم. وقتي قيافه اونها رو ديدم بازهم باورم نميشد كه فيروزه و مينا باشند. بيشتر از اون بدنم درد ميكرد كه به لحن نيشدار اونها ( كه بطور ناخوانده سر ميزشون نشسته بودم ) جواب بدم. بنابراين اون دوتا خودشون جواب خودشون رو ميدادن
- خسته نباشي پهلوون
-ا ز آموزش اسكي مياي ؟
- شاگرد هاتو تنها گذاشتي ؟

-ا ما واقعا اگه ترشي نخوري خوب مربي اي ميشي
- آره آره پله رفتنت حرف نداشت
- تو بايد تو مدرسه اسكي يه كلاس تخصصي زمين خوردن بذاري !
- ببين من يه جفت باتوم دست دوم كم كار كرده دارم. از اونها كه ميگن دست يه خانم دكتر بوده و باهاش ميرفته مطب !
- حالا جاييت كه نشكسته ؟
فيروزه دوربين عكاسيش رو از كيفش بيرون آورد
- ميخواي عكس بندازم ببينم جاييت شيكسته يا نه؟!
نيما كه اومد توي رستوران غذا رو سفارش دادم. اونها قبل از ما غذاشون رو سفارش داده بودند. با خوردن سوپ داغ كم كم خلقم سر جا اومد و براي نيما كه هنوز متعجب بود داستانو تعريف كردم. نيماي نا مرد هم همصدا با اونها شروع كرد به خنديدن به من بدبخت. وقتي گارسون براي ما صورتحساب آورد به فيروزه و مينا گفت حساب شما رو هم با اجازه آقايون ضميمه حساب اتاق كردم. من و نيما نيم نگاهي به هم انداختيم و در كمتر از نيم ثانيه با همين نگاه تصميم مشتركمون رو گرفتيم.از فيروزه پرسيدم
- مگه شب ميمونين ؟
- آره. شما ميرين تهران ؟
دوباره به نيما نگاهي كردم و وقتي اون رو هم با خودم هم عقيده ديدم جواب دادم.
- والا ما هنوز تصميمون رو نگرفتيم. يعني صبح قرار گذاشتيم اگه خوش گذشت بمونيم وگرنه برگرديم.
-حالا خوش گذشته ؟
اينو مينا با خنده پرسيد. منم با خنده جواب دادم
- آره ديدي كه ….. حالشو دارين تا تاريك نشده يه دوري بزنيم ؟
به همديگه نگاهي انداختند و پرسيدند
- كجا ؟
- چه ميدونم ؟ گچسري، گاجره اي جايي
- بدمون نمياد.
بعد از رزرو اتاق ( كه بدبختانه در دو سمت هتل ولي در يك طبقه بود ) باهم رفتيم سوار ماشين شديم و بجاي گچسر به طرف چالوس رانديم. شام رو در كردنه هزار چم خورديم. دل و جيگر كبابي، ريحون و دوغ. خيلي دخترهاي با حالي بودند. فيروزه مثل من سيگاري بود و مينا مثل نيما ( اسمشان به هم مي خورد ) از سيگار بدش مي اومد و همين هم موجب تفريح ما بود. مينا ( كه دختر خاله فيروزه بود ) توي ژاپن زندگي مي كرد. براي كريسمس با خانواده اش اومده بود ايران. مادرش ژاپني بود.
پدر و مادر فيروزه هم از هم جدا شده بودند. يه خواهر مجرد بيست و هفت هشت ساله به اسم فريده داشت كه با اون زندگي ميكرد. پدر و مادرش هم هر دو ازدواج كرده بودند. بنابراين اونها تنها زندگي ميكردند. ولي اينطور كه ميگفت اصلا آزاد نبودند و همه رفت و آمدهايشان كنترل مي شد. چون آپارتمانشان مجاور واحد پدرش بود و اونروز رو هم به زحمت از پدرش اجازه گرفته كه با مينا بيرون بخوابه. آنهم به سفارش و ضمانت معاون هتلهاي بنياد كه عموي مينا بود.
آخر شب بود كه رفتار فيروزه عوض شد. ميگفت بدنش درد ميكنه و اصرار داشت كه زود برگرديم هتل. از اونجا كه در تقسيم بندي غير علني فيروزه سهم من شده بود، نيما به من ميخنديد و مخفيانه ميگفت
-احمق جون طرف پريوده، پول هتل كشك !!

براي جلوگيري از هر سوء ظني به گچسر رفتيم و دخترهارو پياده كرديم تا با تاكسي به هتل برگردند. خود ماهم به فاصله چند دقيقه به هتل برگشتيم. قرار ما براي ساعت 1 صبح بود و محل قرار هم اتاق دخترها. سر ساعت پاورچين پاورچين و جدا جدا به اتاق دخترها رفتيم. نيما يك دقيقه بعد از من وارد شد. با ديدن حالت خنده و رنگ چشمهاي فيروزه شكي كه در مورد معتاد بودنش داشتم به يقين تبديل شده بود. البته خوشبختانه ما قرار نبود به پاي هم پير بشيم و فقط يك شب سر راه هم قرار گرفته بوديم. ولي دلم برايش سوخت. با هم صحبت كرديم. بيشتر با مينا. فيروزه هنوز توي عالم هپروت بود. با چند تا سانديس كه سر شب خريده بوديم فيروزه را كره كش كرديم و كم كم حالش سر جا اومد. مينا و نيما كه ديدند حال فيروزه بهتر شده ما رو تنها گذاشتند.
- مي خوايم راحت حرفاي خصوصيتونو با هم بزنين؟ !
- آره جون عمه هاتون، لابد شما هم ميخواين برين با هم شرح لمعه رو حفظ كنين و مسئله شرعي هاتونو از هم بپرسين؟ !
كمي ميترسيدم كه اگه حال فيروزه دوباره بد شد چيكار كنم. ولي خوشبختانه حالش تا صبح خوب بود. سيگاري ( گرس بود يا بنگ نمي دونم و بعدها هم سراغش نرفتم تا آشنا بشم ) بار زد. براي اولين ( و آخرين ) بار در زندگيم بدون هيچ فكري قبول كردم. پك اول رو بلد نبودم و به قول فيروزه جنس رو خراب كردم. در عوض پك دوم هم منو خراب كرد. اتفاقات بعدي رو زياد به خاطر نميارم. هم حالت خوبي بود و هم حالت بدي. دنيا به سرعت از زير پام رد مي شد. يه حالتي از فراموشي مثل مرض پاركينسون پيدا كرده بودم. حرفهام حتي وسط جمله يادم مي رفت. حرفهاي فيروزه رو هم نمي فهميدم.
اولين بار كه حرفم رو يادم رفت فيروزه خنديد و بهم گفت اين شد يه سوتي!! و بعد شروع كرد به شمردن سوتي هاي من و ميخنديد. سوتي هاي من هم كم نبود. سيگارهامو روي زمين خاموش ميكردم. يه بار هم يادمه در حالي كه سيگار روشن دستم بود يه سيگار ديگه روشن كردم. بيخودي به يه چيز بي ربط مي خنديدم. و يا اسم اونو عوضي ميگفتم. خلاصه سوتي هام زياد بود. خوشبختانه فيروزه هم دچار همون نوع فراموشي بود و يادش ميرفت بشمره.
تجربه خوبي نبود. حتي براي يك دفعه. اواخرش دلم ميخواست زودتر از اين حال بيام بيرون ولي نمي شد. اونقدر حالم بد نبود كه موقعيت و شرايطم رو درك نكنم. هم گرسنه و هم تشنه شده بودم. دلم يه چيز شيرين ميخواست. بالاخره وقتي با آخرين سانديس حال خودم رو بدست آوردم فهميدم تازه ساعت سه و نيمه. در حالي كه من فكر ميكردم هر لحظه داره صبح ميشه. توي اون حال زمان به نظرم طولاني اومده بود. شايد بخاطر موقعيت مكاني و اضطراب بود.
وقتي حالم سر جا اومد فيروزه پيشنهاد كرد برم دوش بگيرم. از پيشنهادش استقبال كردم. سر شب دوش گرفته بودم ولي بعد از اينهمه ماشين سواري و اينهمه خستگي، بخصوص بعد از اون كوفتي كه كشيده بودم يه دوش داغ مي چسبيد. اتاق اونها حمام نسبتا تميزي داشت. از حمام اتاق ما تميزتر و وسيع تربود.
وقتي فيروزه در حمام رو باز كرد پشتم به در بود. من هم بر نگشتم. گذاشتم خيال كنه متوجه باز شدن در نشده ام. سنگيني دستش روي شونه من همزمان بود با تماس شكمش لختش با باسنم.

بدون اينكه برگردم با دستهام كمرش رو گرفتم و بيشتر به خودم چسباندمش. داشت كتفم رو با لباش مي خورد. برگشتم و يكي از بازوهام رو دور گردنش حلقه كردم و لبهاشو خوردم. لبهاي تلخ ولي واردي داشت. زبونش هم مثل لبهاش فعال بود. وقتي شكمش بار هم به من نزديك شد و با بدنم تماس پيدا كرد، فهميدم تحريك كننده ترين لب زندگيم رو گرفته ام. هيچوقت ديگري لب گرفتن مثل اونشب به من لذت نداد. از خودم دورش كردم و سير نگاهش كردم. بجز سينه هاي خيلي كوچك و تختش هيچ نقصي در هيكلش نبود. نقص سينه هايش رو باسن گرد و زيبا و خوش حالتش جبران ميكرد. با لبي كه از هم گرفته بوديم نيازي نبود همديگر را بيشتر تحريك كنيم. تجسم حالت خودمان در چند دقيقه بعد خود بخود ما را تحريك ميكرد. بدون اينكه اجازه بدهم موهاي سياه و كوتاهش خيس شوند اورا به داخل اتاق و روي تخت بردم. وقتي با بالا گرفتن پاهايش بدون سوال و جواب و به زيبا ترين شكلي نشان داد كه نبايد واهمه اي از بابت دختر بودنش داشته باشم فوق العاده خوشحال شدم. كار ما به دليل اينكه هنوزهم اثر مخدر كم و بيش باقي بود به درازا كشيد. ولي در عوض كاري بود كارستان!!
نزديك صبح وقتي از خوابيدن او مطمئن شدم به اتاق خودمان رفتم. مينا و نيما هنوز در خواب بودند. بيدارشان كردم. نيما دوباره خوابيد و مينا بدون توجه به حضور من لخت مادر زاد از زير پتو بيرون آمد. با تمانينه لباسهايش را پوشيد وقتي با من دست ميداد دوستانه گونه هايم را بوسيد و لبخندي زد. نميدانستم اين كار او را بايد حمل بر تربيت و فرهنگ ژاپني او بكنم يا خير. دو هفته بعد كه از دوست ژاپن رفته اي شنيدم كه ژاپني ها بوسه دوستانه ندارند و تمام انواع بوسه هايشان به نوعي به سكس تعبير ميشود جواب سوالم را گرفتم. ولي آن موقع چند روزي بود كه مينا به ژاپن برگشته بود. به هرحال روابط من با فيروزه تا چند سال ادامه يافت

.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>