فرشاد و فاطمه

اولين مسافرت مجردي من، چند روز بعد از كنكور بود. همه برنامه ها از قبل هماهنگ شده بود. قرار بود بريم ويلاي شهروز اينها. ويلاي دنج و شيك و بزرگي بود در آخرين نقطه خزر شهر جنوبي. هيچيك از ما هنوز ماشين نداشتيم ( من قول ماشين را از پدرم براي بعد از قبولي دانشگاه گرفته بودم ) و به ناچار با يك ميني بوس در بست رفتيم.
خزر شهر بين شهركهاي شمال، به دليل داشتن كميته مستقر، بدترين شهرك از لحاظ دختر بازي بود. از طرفي چند تا از ويلا هاي مصادره اي هم به بنياد هاي انقلابي واگذار شده بود. مثل ويلايي كه روبه روي ويلاي پدر شهروز بود و متعلق به ستاد اقامه نماز جمعه.
براي همين هم اين چند روز كه در خزر شهر بوديم فقط به عرق خوري (آنهم عرق هاي افتضاح سوپر شهرك)، موتور سواري، شنا و پوكر گذشت. روز ماقبل آخر كه تصميم گرفته بوديم فردا صبح به تهران برگرديم ( چون پولمون ته كشيده بود ) براي آخرين شنا به دريا رفتيم.
موقع برگشت، من آخر از همه بودم. روي پل عابر ( حد فاصل جنوبي و شمالي) با دختري چادري برخورد كرديم. ديدن يك دختر چادري با چادر مشكي توي خزر شهر و سر ظهر همونقدر برامون عجيب بود كه ديدن يك خانم لخت. آخه خزر شهر اصلاً دختر چادري نداشت. با اينهمه بعضي از بچه ها رحم نكردن و تا دلشون ميخواست متلك بار دخترك كه با برادر كوچيك 5-4 ساله اش بود كردند.

قيافه پسر بچه اي كه با دختره بود به قدري جذاب و با نمك بود كه تصميم گرفتم نگاه دقيقي به صورت خواهرش هم بياندازم. دختر، عينك دودي بزرگ مدل قديمي زده بود و بنا براين نيمي از صورتش اصلاً ديده نمي شد.پوست صورتش سفيد مثل برف و لبهاش عليرغم نبود هيچ آرايشي، سرخ و گلي بود. با اينكه نصف صورتش رو نمي ديدم، ولي ميدونستم بايد خيلي ناز باشه. صورتش گرد بود و قدش كوتاه. چشمهاش از پشت عينك نه چندان سياهش براي يك لحظه به من دوخته شد و دوباره به زمين جلوي پاش خيره شد. وقتي از كنار من رد ميشد به آرومي گفتم « ببخشيدشون » و اون هم با صدايي ظريف جواب داد « خدا ببخشدشون! » پيش خودم فكر كردم كه تير به هدف خورده. طرف از اونهايي بود كه از آدمهاي با كلاس و تيپ هاي مردانه خوشش مي اومد.
با رسيدن به ويلا دعواي هميشگي كي اول دوش بگيره سر گرفت. تا بچه ها سر نوبت دعوا كنند، من دوشم رو گرفته بودم و داشتم موهامو خشك ميكردم. مي خواستم برم توي صحراي جلوي پل و سنگ براي آكواريومم جمع كنم. اون موقع جلوي پل يك صحراي شني بود. نمي دونم حالا تبديل به پارك شده يا توش ويلا ساخته اند. ولي حدود سال 67 صحراي بزرگي بود كه پر بود از مارمولك هاي بزرگ و شن و سنگريزه هاي قشنگ دريايي.
همينطور كه مشغول جمع كردن و انتخاب سنگ ريزه ها بودم صداي دخترونه اي گفت
- خسته نباشين
سرم رو بلند كردم. خودش بود كه داشت از شهرك شمالي بر ميگشت. ايستادم و جواب دادم
- ممنون. شما هم خسته نباشيد از اين گرما و آفتاب
- متشكرم.

لهجه شيرين تركي داشت. قصد داشت به راهش ادامه بده كه سعي كردم با ادامه صحبت هام جلوش رو بگيرم
- برادرتون رو برده بوديد دريا ؟
- نه، رفتم براش بستني خريدم.
- ويلا تون كجاي شهركه ؟
- آخر شهرك. روبه روي ويلاي خودتون
- مگه شما ميدونين ويلاي ما كجاست ؟
- آره خوب. روبروي ما هستين. كم هم كه سرو صدا نميكنين. همه شهرك ميدونن شما كجايين.
- هه هه هه بايد ببخشيد. لابد شبها نميزاريم بخوابين.
- نه صداتون اونقدر ها هم بلند نيست.
- از كدوم شهر اومدين؟
- از ……..
- من كه اسمشم نشنيده ام!
- جاي بزرگي نيست
- راستي ويلاي روبروي ما كه مال ستاد نماز جمعه است !
- خوب پدر من هم امام جمعه است !!!
در حالي كه با تعجب آب دهنم رو قورت ميدادم پرسيدم
- راست ميگين ؟
عينكش رو برداشت و چشمهاي سبز درشت و بيني كوچكش رو نشون داد و پرسيد
- دروغم چيه ؟!

همينطور كه مبهوت بودم به تدريج از من دور شد. بيست قدم جلوتر برگشت، لبخندي زد و بلند تر از هميشه گفت :
- خدانگهدار. بعد ميبينمتون
و من باز هم مثل ابله ها به رفتنش خيره شدم. خيلي خوشگل بود. مثل دختر هايي كه عكسشون روي جلد مجله هاست. اصلاً يادم رفته بود كه ما فردا صبح داريم ميريم. با عجله بلند شدم. سنگريزه ها رو به زمين ريختم. به سرعت به دنبالش دويدم. توي پياده روي آنطرف بلوار بهش رسيدم.
- ميشه همين امشب همديگرو ببينيم ؟
- مگه فردا رو ازمون گرفته ان ؟
اگه ميگفتم كه فردا برميگردم تهران، كارها خراب تر ميشد. اين بود كه گفتم
- آخه من امشب كارتون دارم.
خنديد و گفت :
- خوب باشه براي فردا. من عصر با پدرم ميرم فريدون كنار و دير وقت بر ميگردم. شب هم نمي تونم بيام بيرون. باشه براي فردا. فعلاً هم خدا نگهدار
- حداقل اسمتون رو بگين
- فاطمه
- منم فرشاد
- خداحافظ
تمام بعد از ظهر مشغول جمع و جور كردن اتاقها بودم. اين رفقاي بي معرفت در غياب من رفته بودند بابلسر براي خريد سوقاتي. من هم ريخت و پاشهاي همه 8-7 روز گذشته رو جمع كردم و نشستم پاي تلويزيون. وقتي هم بچه ها اومدن شام رو خورديم و رفتيم كه زود بخوابيم. قرار بود ميني بوس ساعت 5 صبح بياد دنبالمون.
ساعت 11:30 بود كه صداي بنز حاج آقا رو شنيدم. از پنجره بيرون رو نگاه مي كردم. ديدمش. صبر كردم همه رفتن تو ويلاشون. من هم بي سرو صدا پريدم بيرون و رفتم كنار ويلاي اونها. يك ويلاي سه خوابه بود. اتاق حاج آقا و حاج خانم اولين اتاق بود. اتاق بعدي هم يك زن و شوهر ديگر ( كه بعد فهميدم خواهر و شوهر خواهر فاطمه اند ) بودند. در اتاق سوم هم با وجودي كه پرده ها بسته بود ميشد هيكل فاطمه را به خوبي تشخيص داد. چون پنجره باز بود، پرده را كنار زدم. فاطمه با مقنعه و بدون چادر داشت چادرش رو مرتب ميكرد. كس ديگري توي اتاق نبود. آرام صدايش زدم. با وحشت برگشت. ميترسيدم جيغ بكشد. خوشبختانه زود من رو شناخت. باز هم با صداي آروم گفتم « يك ساعت ديگه من اينجام » و قبل از اينكه بگويد نه فرار كردم.
يك ساعت وقت داشتم. پياده رفتم تا كنار دريا. حساب كرده بودم كه 20 دقيقه رفت و 20 دقيقه برگشت. پس حد اكثر 10 دقيقه لب دريا وقت داشتم. استثنائا سوپر باز بود. سيگاري كشيدم و يك شيشه ماءالشعير هم رفتم بالا. وقتي كنار پنجره اتاق فاطمه رسيدم 5 دقيقه هم دير شده بود. خوشبختانه هوا از شبهاي پبش خنك تر بود. پنجره بسته بود. پرده كشيده و چراغها هم همه خاموش. مار كوچكي به سرعت از زير پايم فرار كرد. دلم ميخواست هرچه در مورد بي زهر بودن مارهاي شمال شنيده بودم حقيقت داشته باشد.
هول برم داشته بود. نكند كس ديگري پنجره را باز كنه. به آرومي كمي پنجره رو باز كردم. فقط چند سانتيمتر. پنجره با نيروي ديگري به آرامي و خود به خود باز شد. آخيش. فاطمه بود.
- چيكار داشتين؟
- ميخواستم ببينمتون
- براي چي ؟

چاره اي نبود. وقت زيادي نداشتم. بايد اغفالش ميكردم. حالا موقع وجدان درد نبود. ممكن بود ديگه هيچوقت طرف رو نبينم.
- براي اينكه من از لحظه اي كه با شما حرف زدم يه آدم ديگه اي شدم.
لبخندي زد و گفت :
- چه جور آدمي ؟
- يه آدم عاشق !!!
نيم ساعت بعد، وقتي دستهاش رو توي دستهام گرفته بودم، با لحني جدي در جواب اين حرفم داشت ميگفت :
- خودم فهميده بودم. همون وقت كه ديدمت فهميدم عاشق من شدي.
و من كه خيلي دلم ميخواست بگويم « تف به گور پدر آدم دروغگو » جلوي خودم رو گرفتم و گفتم :
- ميدوني ؟ آدم وقتي عاشق ميشه، اول ديگران ميفهمن، بعد خودش. اين يه اصله. اينو توي يه كتاب خوندم. ظهر وقتي برگشتم خونه كه نمازم رو بخونم (عجب آدم دروغگوي عوضيي هستم !) همه دوستهام فهميدن كه من عاشق شدم ! ميگفتن تو چشمات نوشته !
و اون با سادگي و زود باوري جواب داد :
- آره، ميشه عاشقي رو تو چشمهات خوند!
اگه ميخواستم كاري بكنم حالا وقتش بود. ولي هنوز موقعيتمون خيلي مسخره بود. من توي باغچه ايستاده بودم و اون روي لبه پنجره. با مانتو، مقنعه و چادر مشكي ! بهش گفتم :
- كسي نمياد تو اتاقت ؟
- نه، نترس. در اتاقم قفله. وقتي شوهر خواهرم خونه است در اتاق رو قفل ميكنم.
- من ميترسم. ميشه امتحان كني ؟
- بخدا قفله ………. خوب باشه صبر كن
و رفت كه قفل در رو امتحان كنه. از همين فرصت استفاده كردم. دستهام رو گذاشتم لبه پنجره و پريدم تو اتاق.
- قفل بود ؟
- چرا اومدي تو ؟
- آخه اونجوري بد بود. يه وقت يكي من رو ميديد براي تو بد ميشد !
- آهان. خوب باشه
كنار تختش روي زمين نشستم. حدث زدم اگه روي تخت بشينم اون نمياد كنارم. ولي اينجوري ميومد. نشست لبه تخت. با فاصله. ازش راجع به خونواده اش مي پرسيدم و به تدريج خودم رو با هر كش و قوس، چند سانتيمتري به اون نزديك ميكردم. متقابلاً هرچي دروغ بلد بودم راجع به خونواده خودم بهش ميگفتم. راجع به برادري ( كه ندارم ) و همسرش كه دختر يكي از روحانيون سر شناسه گفتم. گفتم كه خانواده مذهبي اي دارم و پدرم از بازاريان علاقه مند به روحانيته! و دست آخر وقتي بهش گفتم حاضري زن من بشي ؟ اون با لحني معلم مابانه جواب داد به شرطي كه ديگه مسافرت مجردي نري !!
دستش رو گرفتم و جوري وانمود كردم كه از اين لحظه بنده مطيع اونم. با هيجان و خوشحالي دستش رو بوسيدم و اون هم نتونست دستش رو به موقع كنار بكشه. ازش هزار بار تشكر كردم كه پيشنهادم رو قبول كرده. قرار شد كه اون به خانواده اش چيزي نگه و من خانواده ام رو به صورت غريبه براي خواستگاري بفرستم.
با جرات و جسارت بيشتري كنارش روي تخت نشستم و اون هم ممانعتي نكرد. دستم به تدريج بالا تر رفته بود و به آرومي بازوهايش رو ميفشردم. از قشنگي و لطافت و نجابتش تعريف كردم.

زمان به سرعت به زيان من در حال گذر بود. بيرون بارون گرفته بود. بلند شدم و پنجره را بستم . اينبار كاملا چسبيده به اون نشستم. يك دستم رو دور بدنش حلقه كردم و بازوي ديگرش رو گرفتم. با دست ديگر چانه اش رو گرفتم و به سمت خودم چرخوندم. صورتش كاملاً روبروي صورت من بود. گفتم :
- فاطمه ؟
- هوم ؟
- دوستم داري ؟
- توچي ؟
- مي پرستمت
- كي مياي ؟
- كجا ؟
- خواستگاري
- هروقت تو بگي. جمعه همين هفته خوبه ؟
- باشه خوبه
- پس من بايد فردا سريع برگردم تهران
- چرا ؟
- براي اينكه برم به خانواده ام بگم آماده بشن. ضمنا تو گفتي دوست نداري ديگه مجردي مسافرت برم.
- آهان. خوب باشه
- جوابمو ندادي. دوستم داري ؟
سكوت كرد. لبخند زد. و بالاخره با ناز و عشوه با چشم پاسخ مثبت داد. معطلي جايز نبود. لبهاش رو به آرومي بوسيدم و فوراً شروع كردم به بوسه هاي تند و كوچك از گونه هاش. خودش رو عقب كشيد و همين باعث شد كه روي تخت بخوابه. من هم همچنان ادامه دادم. مي دونستم اين كار هر دختري رو تحريك ميكنه. مخصوصا دختر دست نخورده تازه بالغي مثل اونو. مقاومتش كم و كمتر شد تا به تدريج به صفر رسيد. بعد دستهاش رو دو طرف صورتم گذاشت و با فشار بهم لب داد. چه لبي. خيلي حرفه اي. باور كردني نبود كه اين لب خوردن رو به طور ذاتي بلد باشه. ولي بايد باور ميكردم. مزه عسل ميداد. اولين دختري بود كه با لب خوردن تحريك ميشد. چشمهاش برق مخصوصي ميزد. دستم رو روي سينه اش گذاشتم. محكم و كوچك بود. منهم محكم فشارش ميدادم. ناله اش بي سر و صدا بود. از روي تخت بلند شدم و پاهاشو كه از تخت آويزون بود روي تخت كشيدم. كنارش خوابيدم و دوباره لبهاشو گرفتم. با دست آزادم به تدريج دگمه هاي مانتواش رو باز كردم. فقط سه تا بالايي رو. حالا ميشد جنس سوتينش رو از زير بلوز دگمه دار چهارخانه قشنگش حس كرد. يك دستم رو زير سرش گذاشته بودم. و دست ديگرم رو به سمت شكمش بردم و از زير بلوزش بالا آوردم. شكمش رو جمع كرد كه مثلا مقاومت كنه. ولي مقاومت مسخره اي بود. چون همزمان داشت لبهام رو قورت ميداد. سينه سفت و كوچك و دخترانه اش رو از زير سوتينش بيرون كشيدم. آه از نهادش بلند شد. عجيب بود. اين دختر همه جاي بدنش حساس بود و با هر حركت من بيشتر وبيشتر تحريك ميشد. لبهايم رو آزاد كردم و به سراغ سينه هاش رفتم. مثل انار سفت بود و نياز به آب لمبو كردن داشت. خيلي حشري و سكسي بود. صبر كردم تا يك نشونه جديد ببينم و بعد كارهاي جديد رو شروع كنم. به زودي علايم اين نشونه جديد ظاهر شد. همينطور كه سينه هايش رو ميخوردم به آرومي كمرش رو بلند ميكرد و دوباره به تشك فشار ميداد.

دوباره رفتم سراغ لبش. براي اينكه اعتراضي نكنه لازم بود لبشو با يك چيزي ببندم. پس شروع كردم به لب خوردن و اون هم شروع به جواب دادن كرد. يك دستم كه هنوز زير گردنش بود از همان زير به سراغ سينه اش رفت. هنوز شك نكرده بود. دست ديگرم رو به آرومي از روي شلوار به كسش رسوندم. پاهاشو جمع كرد و بالا آورد. فكر كرده بود ميخوام شلوارش رو در بيارم. ولي من هنوز چنين قصدي نداشتم. كمي كه از روي شلوار قسمت بالاي كسش رو ماليدم، اعتمادش جلب شد و پاهاشو دوباره پايين آورد. من هم انگشتهامو سراغ جاهاي حساس تر فرستادم. بالاخره نقطه حساس كسش رو پيدا كردم. خودش پاهاشو از هم باز كرده بود. احساس كردم اگه ادامه بدم ارضا ميشه. پس دستم رو بالا آوردم و به شكم و سينه اش ور رفتم. حرصش گرفته بود ولي رويش نميشد كه ازم بخواد به مالوندن كسش ادامه بدم. موقعيت مناسب بود. دوباره دستم رو پايين بردم و اينبار سر راه دگمه و زيپ شلوارش رو هم باز كردم. لبش رو كه همچنان توي لبم بود آزاد كرد و با التماس گفت
- نه
- باشه عزيزم. هرچي تو بگي
ولي مثل بچه هاي معصوم به كارم ادامه دادم. اما اينبار هم براي اينكه اعتمادش جلب بشه، فقط از روي شورت. خيسي شورتش نشون دهنده اين بود كه خواهرش داره گاييده ميشه. ولي يه چيزي برام عجيب بود. استخوان لگنش تا آن پايين ها ادامه داشت. چون پاهاش آزاد بود به آرومي شلواش رو پايين كشيدم. عليرغم اعتراض زباني، خودش هم كم و بيش همكاري مي كرد. مانتو، مقنعه و چادر عربيش رو همچنان به تن داشت و من هم اصراري براي در آوردنش نداشتم. ياد عارفنامه ايرج ميرزا و شعر چادرش افتاده بودم. دستم همچنان به كار كسش مشغول بود. بالاخره سوراخ كسش رو پيدا كردم. خيلي عقب تر از بقيه كسهايي بود كه ديده بودم. تقريبا نزديك كونش بود. از روي شورت فشار كوچكي با انگشتم وارد كردم. شورتش به سادگي فرو رفت. دستم رو تا شكمش بالا آوردم و اينبار از زير شرتش بردم تو. هيچ اعتراضي وجود نداشت. سراپا لذت شده بود. دستم رو آنقدر بردم پايين كه انگشتم به سوراخش رسيد. به ملايمت انگشت وسطم رو بردم تو. به تجربه فهميده بودم دختر هاي توي اين سن و سال با يك انگشت پاره نميشن. ورود انگشتم به داخل واژنش، اونو از خود بي خود كرده بود. داشت ارضا ميشد و هنوز سر من بيكلاه بود. اشكالي نديدم كه ارضا بشه. با مالوندن انگشتم داخل سوراخش به راحتي ارضاش كردم. از خشك شدنش فهميدم ارضا شده. خودش صداش در نمي اومد. دستم رو بيرون كشيدم و بوسيدمش.
- مباركه
- زن شدم ؟
- نه خنگه، ارضا شدي
- يعني چي ؟
- يعني خيلي لذت بردي
- خيلي خوب بود.
- آره ميدونم براي تو خيلي خوب بود
- مگه براي تو نبود.
- من كه ارضا نشدم.
- چرا ؟

- چون تو نذاشتي
- حالا بايد چيكار كنم ؟
- چي رو چيكار كني ؟
- اگه بخوام تو هم بشي بايد چيكار كنم ؟
- بايد لخت بشي
-ا ونوقت زنت ميشم ؟
- نه. اون اسمش عروسيه . ايشالله شب عروسيمون
-برو كنار
كنار رفتم. بلند شد. چادر و مقنعه اش را در آورد. بقيه دگمه هاي مانتوش رو باز كرد. شلوارش قبلا از پاش افتاده بود و فقط به يك پايش آويزان بود. دگمه هاي سر دست بلوزش رو كه شبيه پيرهن مردونه بود باز كرد و بلوزش رو از سرش در آورد. بند هاي سوتينش رو از شونه ها رد كرد. اونو چرخوند و برگشت به سمت من. به شورتش اشاره كرد
-اينم بايد در بيارم؟
با سر اشاره مثبتي كردم. اوهم لخت لخت شد !
- حالا چيكار كنم ؟
دستش رو گرفتم و كشيدمش رو تخت. بلند شدم و بلوز و شلوارم رو در اوردم. ميدونستم چون احتمالا تنها كيري كه ديده دودول داداشش بوده و احتمالا از ديدن من مي ترسه، پس پشتم رو بهش كردم و بهش گفتم
- حالا برگرد
برگشت رو به ديوار. كون كوچكي داشت ولي كسش به دليل عقب بودن قلپي از لاي پاهاش بيرون زده بود. جلوي شورتم رو زير تخم هام كشيدم و به نرمي روش خوابيدم. گذاشتم لاي پاش و تلمبه زدم. با سومين يا چهارمين حركت من دوباره خيس شد. بايد دوباره ارضاش ميكردم. كمي كمرم رو بالا تر كشيدم و اينبار نوك كيرم را جلوي كسش قرار دادم. لحظه بدي بود. دلم براش ميسوخت. كمي فرو كردم. در حد يكي دو سانتيمتر. بد نبود. گرم و ليز. وجدانم اجازه نمي داد. بيرون كشيدم و خودم رو با رفت و برگشت توي همون دو سانتيمتر بي خطر ارضا كردم. نفهميدم كه اونم ارضا شد يا نه. آبم رو روي كمرش ريختم. از روش كنار اومدم و توي بغل خودم گرفتمش. داشت برام يه كس شعرايي ميگفت كه چون خوابم مي اومد نميفهميدم چي ميگه. كمي به حرفهاش دقت كردم. داشت شرط ميگذاشت كه ديگه تا موقع عروسي از اين كارا نكنيم. ياد حرف ناپلئون افتادم كه ميگه : « اون چيزي كه حدي نداره حماقته » و لبخندي زدم. فكر كرد كه با اين لبخند حرفش به كرسي نشسته.
هواي مرطوب شمال و ماءالشعيري كه لب دريا خورده بودم باعث شده بود كه شديدا به دستشويي احتياج پيداكنم. بهش گفتم چون ميخوام صبح زود به تهران برم كه بابا اينها رو راضي كنم بيان خواستگاري، بايد الان برم. قبول كرد. خواستم از پنجره برم كه يه هو صدام كرد
- صبر كن. آدرس
- آدرس چي؟
- آدرس ما توي ………..
- آهان. آهان. خوب بنويس
و او مشغول نوشتن شد. زير نور كمي كه از پنجره مي اومد. هنوز لخت بود. ولي از دختر خوشگل و نجيبي كه ظهر ديده بودم، چيزي باقي نمونده بود. انگار فقط يه وسيله بود براي ارضاي من !

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>