شب فراموش نشدنی

با سلام و عرض ارادت خدمت تك تك دوستان عزيزم
من هومن هستم، 38 ساله. خاطره اي كه ميخوام براتون تعريف كنم مربوط ميشه به 18 سالگيم و اولين سكس من. ميدونم الان پيش خودتون دارين ميخندين، حقم دارين آخه معمولا آقايون از 13 سالگي دوماد ميشن و من كمي عقب افتاده بودم. راستش هر وقت ياد اين خاطره مي افتم كلي ميخندم و غصه هام فراموش ميشه……….

آخراي تابستون بود و هوا هم رو به خنكي ميرفت. بعد از ظهر بود داشتم خودمو آماده ميكردم كه برم يه چرخي بيرون بزنم و يه خريدي هم واسه خودم بكنم. تلفن خونه زنگ زد و مامان منو صدا كرد كه تلفن با تو كار داره….
منم با كلي غرغر و اعصاب خوردي گوشي رو برداشتم، با خودم گفتم: اي ريدم به اين شانس كه هر وقت ميخوايم بريم بيرون يكي يادش مياد ما هم وجود داريم. خلاصه خيلي شاكي گفتم:
- بله
سعيد: سلام هومن
- اه سعيد بابا دهنتو سرويس، الان وقت زنگ زدنه؟
سعيد با ناله : هومن آب دستته بزار زمين و بيا اينجا
- چيه ؟ باز خونه رو خالي ديدي چه گندي بالا آوردي؟
آخه خواهر و مادرش واسه سه ماه رفته بودن آلمان پيش داداشش، باباش هم دو سالي بود كه فوت كرده بود.
سعيد: گند چيه؟ دارم از دل درد ميميرم….. حالم اصلا خوب نيست …… بيا منو ……..
صداي بوق اشغال توي گوشي پيچيد، مثل اينكه قضيه جدي بود. سريع حركت كردم،اينقدر تند ميدويدم كه چند بار نزديك بود مغزم با آسفالت خيابون يكي بشه. اصلا يادم نيست چه جوري خودمو رسوندم، وقتي رسيدم در خونه باز بود، با عجله پله ها رو چند تا يكي رفتم بالا. در آپارتمان هم باز بود و سعيد وسط هال ولو …….
- سعيد …. سعيد …. خوبي؟
چشماشو باز كرد و دستم رو با بيحالي فشار داد:
سعيد: اومدي هومن؟
- پاشو پاشو بريم دكتر….. صد بار بهت گفتم انقدر غذاهاي حاضري رو نخور، بفرما اينم از عوارض كون گشادت
سعيد با بي حالي : خب بابا من گشاد تو تنگ خوبه؟ …. برو از توي كمد ديواري اتاقم اون دفترچه بيمه ام رو بيار….. ديگه دارم ميميرم
- ما از اين شانسا نداريم
رفتم سمت اتاقش، در كمد رو كه باز كردم چنان جيغي كشيدم كه شيشه ها لرزيد. فقط يه لحظه ديدم كه يه خانومي لخت داره واسم دست تكون ميده. تخمام چسبيد زير گلوم، چسبيدم به ديوار و نشستم روي زمين!
يهو به خودم اومدم، ديدم خانومه داره داد ميزنه:
- سعيد …. سعيد ….. يه ليوان آب بيار اين طفلي پس افتاد
سعيد كه از خنده روي پاش بند نبود، با يه ليوان آب اومد تو، وسط خنديدن گفت:
- بدبخت تو كس ديدي اينجوري شدي، بخواي بكني حتما بايد نعش كش خبر كنم
منم كه حسابي شوكه شده بودم، سعي كردم خودمو جمع و جور كنم:
- مرتيكه اين چه كاريه ؟ نميتونستي مثل آدم بگي؟
سعيد: بابا الاغ خواستم مثلا سوپرايز بشي!
- اروا عمه ت ! خيلي سوپرايز شدم….. حالا بگو يكي بياد و منو جمع كنه فعلا كه هيچگونه مردونگي تو وجود من پيدا نميشه….. خودمم نميتونم پيداش كنم، رفته و قايم شده….. حالا ديگه زحمتش با خودته سعيد جون، بيا بگرد و پيداش كن. هر وقتم پيداش كردي ميگيري دستت و ميگي ساك ساك كه منم بفهمم.
ديگه خانومه مرده بود از خنده، من تازه با صداي خنده هاش متوجه شدم و يادم افتاد كه اي بابا …. دستمو دراز كردم و خيلي جدي گفتم:
- من هومن هستم، از آشناييتون خوشبختم
اونم دستمو گرفت و فشار كوچيكي داد:
- منم مهري هستم و ……..
خلاصه بعد كلي تحويل بازار و نوشابه باز كردن واسه همديگه، معلوم شد كه داش سعيد واسه امشب برنامه چيده، البته اينم بگم كه سعيد پسرعموي من بود و شش سالي از من بزرگتر، از بچگي با هم بزرگ شده بوديم و خيلي چيزها ازش ياد گرفته بودم، وگرنه ما رو چه به خانوم بازي. بعد از كمي صحبت سعيد رو كنار كشيدم:
- بابا داش سعيد دمت گرم….. خيلي كارت درسته
- برو بابا دلت خوشه…. واسه خودم برنامه چيدم
تا خواستم يه چي حواله اش بدم، چشمكي زد و بوسم كرد. برگشتيم توي اتاق، مهري روي مبل نشسته بود و سيگار ميكشيد. منم رفتم و كنارش نشستم، خيلي زود پسر خاله شديم و با هم شروع به حرف زدن كرديم ( البته برادران محترم ميدونن كه براي بار اول آدم چه حالي پيدا ميكنه ) . رفته رفته به خودم مسلط شدم، شام رو آوردن و منم به خونه زنگ زدم كه مطمئن بشن من امشب خونه سعيد اينا هستم. بعد از خوردن شام همه رفتيم جلوي تلويزيون، همينجوري كه كانالها رو بالا و پائين ميكردم، با شنيدن سر و صدا به عقب نگاه كردم و ديدم كه وضعيت قرمزه و آقا سعيد داره تو سر و سينه مهري خانوم شنا ميكنه.
يهو بلند شدم :

- خانوما آقايون …. من اصلا جنبه ندارم، خواهشن بفرمائين يه اطاق ديگه
مهري: چيه خجالت كشيدي؟
- من؟ هه …. بابام چند ساعت قبل از عملياتشون به من واليوم ميده كه بيهوش بشم، وگرنه تا آخرش ميشينم و تخمه ميشكنم و تشويق ميكنم و ….. تازه بعضي وقتا هم غلطهاي بابامو ميگيرم.

با اين حرفم مهري در حاليكه ميخنديد، يهو بي هوا و بدون قصد زد روي تخم سعيد:
- بچه تو بزرگ بشي چي ميشي؟
سعيد دادي از ته دل كشيد:
- واييييييي ……. با اين اوضاعي كه تو واسه ما درست كردي، عقد دخترعمو و پسرعمو رو هم كه تو آسمونا بستن، هومن شد مال خودم!
من كه داشتم از زور خنده ميتركيدم به صورت مات و مبهوت مهري نگاه ميكردم كه منظور سعيد رو نفهميده بود:
- بابا همچين زدي تو دم و دستگاه بچه مردم كه الان ديگه خواهرزاده اش بهش ميگه خاله
تازه مهري دوزاريش افتاد، دستشو گذاشت روي تخماي سعيد:
- الهي من بميرم….. خيلي دردت گرفت؟
من: اشكالي نداره تا آخر شب فرصت داري از زير دلش در بياري.
به سمت آشپزخونه رفتم و از يخچال بهترين فراورده بابام ( بجز منكه از دستش در رفتم، بابام تو انداختن شراب استاد بود ) رو با سه تا ليوان آوردم. ليوان اول رو به سلامتي هم خورديم و ليوان دوم خودم رو برداشتم و رفتم توي اون يكي اطاق كه اونا راحت باشن.
روي تخت نشستم و استريو رو روشن كردم، صداي همدم تنهائيام:
بوي موهات زير بارون بوي گندمزار نمناك
بوي سبزه زار خيس بوي خيس تن خاك
تو حال و هواي خودم بودم، شرابش واقعا عالي بود، توي آهنگ غرق شده بودم و با كلي خارج از نت خوندن صداي نكره ام رو انداختم سرم:

هميشه صداي بارون صداي پاي تو بوده
همدم تنهائيام قصه هاي تو بوده
وقتي كه بارون ميباره ترو ياد من مياره
اصلا متوجه زمان و مكان نبودم، يهو يه دست رو شونه ام حس كردم. سعيد و مهري بالاي سرم واستاده بودن:
سعيد: خوب شا دوماد، من شب ميرم اتاق خواهرم شما هم همينجا بخوابين.
منكه كلي از اين فردين بازي سعيد حال كرده بودم:
- اونوقت من بايد چيكار كنم؟
سعيد: توپ و تور رو پاره كن …… فقط هول نكني يه دورم بدي!
من: نترس حواسم هست…. اگه رگ قزوينيم گل كرد، مهري رو ول ميكنم و ميام پيش خودت ميخوابم!
سعيد همونطور كه ميخنديد، از اتاق رفت بيرون و در رو بست. منكه تا اون موقع هر وقت بهش فكرم ميكردم كه ميخوام چيكار كنم راست ميكردم، باور كنين قفل كرده بودم. اصلا نميدونستم بايد چيكار كنم؟ مهري كه اوضاع رو اينجوري ديد اومد طرفم و دستش رو انداخت دور گردنم، صورتش رو بهم نزديك كرد:
- بلبل زبونيات يادت رفت….. چرا مثل مجسمه منو نگاه ميكني؟
با من من گفتم:
- آخه نميدونم بايد چيكار كنم؟ …… من …. من ….. بار اولمه
مهري: يعني تا حالا با كسي سكس نداشتي؟
منم مثل اين بچه منگلا سرمو تكون دادم.
مهري با تعجب نگاهي به من كرد و شروع كرد به در آوردن لباساش، منم مثل اين نديد بديدا ( واقعا هم نديده بودم ) كپ كرده بودم. آخه دفعه قبل كه لخت ديدمش كلا تو حالت شوك بودم واسه همين سخت ديده بودمش. چشمتون روز بد نبينه تا رسيد به قسمت لباس زير، ديگه داشتم خودمو خراب ميكردم، همچين راست كرده بودم كه داشتم خفه ميشدم. از زور شهوت نفسم به شماره افتاده بود. وقتي كار در آوردن لباساش تموم شد، اومد سمت من. وقتي گرماي دستشو روي سينه ام حس كردم نزديك بود….. من كه تا اون موقع از زور شهوت داشتم ميمردم، يهو رفتم تو حالت خنثي: كيرم همچين خوابيد كه مهري با تعجب خنديد:
- وا…. اين چرا پنچر شد؟
من: من كه گفتم بار اولمه !
منو خوابوند روي تخت، ميدونست اگه بخواد به اميد من بشينه آبي گرم نميشه. خودش شروع كرد: ( چيه بابا؟ چرا اينجوري نيگام ميكنين؟ خوب بار اولم بود، خجالت ميكشيدم، من اينكاره نبودم )
وقتي لباشو گذاشت روي لبامو و شروع كرد به بوسيدن، تو يه حسي بودم كه براي اولين بار تجربه ميكردم. كم كم از اون حالت در اومدم و منم شروع كردم به نوازش بدن نازش!
بدن توپي داشت، الان دقيقا نميتونم توصيف كنم شايد چون بار اول بود چيز زيادي يادم نمونده اما هر چي كه بود كلي باعث حال كردن من شد. وقتي نوك سينه هاشو تو دستم گرفتم يه آه نازي كشيد كه داشتم از حال ميرفتم. اومد پائين و روي سينه ام شروع به بوسيدن و ليسيدن كرد تا به كيرم رسيد. كيرمو كه توي اون لحظه به منتهي اليه خودش رسيده بود و ديگه داشت پوست خودشو جر ميداد، گرفت و كرد توي دهنش. وقتي گرماي دهنشو روي كيرم حس كردم نميتونم بگم چه حالي داشتم. نميدونم بار چندم بود كه داشت كيرمو توي دهنش بالا و پائين ميكرد اما يادمه به 10 نرسيد كه حس كردم دارم منفجر ميشم، تا اومدم حركتي بكنم كار از كار گذشته بود و من توي دهن مهري خالي شدم. البته دمش گرم، اونم ضد حال نزد و گذاشت من كامل و قشنگ خالي بشم. نفهميدم كي رفت دستشويي، فقط يه لحظه ديدم اومد بالاي سرم:
مهري: هميشه سعي كن وقتي داري مياي به طرف مقابلت بگي
منم با شرمندگي ازش معذرت خواهي كردم. راستش بعد از اون حال خفن، حس كردم كه چه ضرري كردم كه نتونستم كس بكنم. مهري مثل اينكه فهميد با خنده گفت:
- نترس من تا صبح پيشت هستم، به همه جا ميرسي، غصه نخور. فقط فكر راه رفتن فرداتم باش!
من كه كلي با اين حرفش روحيه گرفته بودم، روش دراز كشيدم و سعي كردم هر چي كه توي فيلمها ديدم و بزرگان بهم گفتن بكار ببندم تا بتونم از خجالتش در بيام.
لبامو گذاشتم روي لباش و شروع كردم به بوسهاي ريز و كوتاه، همينطور كه به سمت پائين ميرفتم شروع كردم زير گردنشو ليسيدن و رفتم سمت لاله هاي گوشش. وقتي لاله گوشش رو ميخوردم انگار توي فضا بود، تنش پيچ و تابهاي كوچيكي ميخورد. منم خوشحال كه بله……
از زير گردنش اومدم رو سينه هاش، وقتي به دقت بهشون نگاه ميكردم هيچ نقصي توشون نبود. نوك سينه هاشو گرفتم توي دهنم و شروع كردم به ليسيدن و ميك زدن. گاهي هم گازهاي كوچيك از نوك سينه اش ميگرفتم، توي همون حالت سعي ميكردم كه وضعيتم رو عوض كنم. كم كم اومدم پائين تا به كسش رسيدم.
لاي كسشو باز كردم و نگاه موشكافانه اي بهش انداختم، شروع كردم با انگشت باهاش ور رفتن ( آخه اون موقع از ساك زدن كس بدم ميومد ) و همزمان با اون يكي دستم چوچولشو كه خودش بهم نشون داده بود ميماليدم. بعد چند دقيقه خودش منو خوابوند و شروع به ساك زدن كيرم كرد. وقتي دوباره كيرم راست شد، به پشت خوابيد و به من اشاره كرد كه برم روش. خودش كيرمو گرفت و گذاشت توي كسش. وقتي كيرم توي كسش جا گرفت واقعا نميتونم بگم چه حالي داشتم، واسه اولين بار غير قابل توصيفه! يه جاي گرم و دلپذير كه با مكش داشت كيرمو ميخورد. منم مثل كسايي كه تو مسابقه دو ميداني شركت ميكنن به سرعت تلنبه ميزدم.
مهري: بابا يواش! چته؟ مگه دنبالت كردن؟ من در نميرم
سرعتم رو كمتر كردم و سعي كردم تا بيشتر لذت ببرم. بعد چند دقيقه ازش خواستم كه چهار دست و پا بشه، اونم حالتي كه ميخواستم رو گرفت. منم رفتم پشتش و از پشت محكم كردم توي كس نازش. آهي كشيد كه مو به تنم سيخ شد. وقتي كيرمو بيرون ميكشيدم و داخل ميكردم كسش يه حالت جالبي ميگرفت، لبهاش با كير من ميومد بيرون و دوباره ميرفت تو. تو همين حال بيكار نبودم و با دستم چوچولشو ميماليدم، آخه خودش گفت وگرنه من پخمه از اين بخارها نداشتم. تو همين حين احساس كردم بدنش داره ميلرزه:

مهري: تند تند …… تندتر تلنبه بزن….. تندتر چوچولمو بمال ……..
منم با تعجب و مطيع (آخر خايه مالي ) هر كاري ميگفت ميكردم، يهو با چند تا جيغ و لرزش آروم شد. من كه تا اون موقع حتي توي فيلمها هم همچين چيزي نديده بودم ( آخه معمولا فقط ده دقيقه اول فيلمو ميديدم و بعدش ديگه …… ) شوكه شدم :
- مهري….. مهري خانوم حالت خوبه؟
مهري: آره خوبم…. فقط فعلا تلنبه نزن
منم خورد توي برجكم، كيرمو در آوردم كه يهو كمي آب از تو كسش با كيرم زد بيرون. نزديك بود سكته كنم:
مهري: نترس منم مثل تو آبم اومد
وقتي قيافه منو ديد خنديد و گفت:
- بيا پشتم
رفتم و پشتش خوابيدم، كير منو گرفت و با آب كسش خيس كرد، كيرمو آروم آروم توي كونش فرو ميكرد. منم توي كونم عروسي شده بود.
مهري: همينجوري آروم آروم بكن تا جا باز كنه
منم شروع كردم آروم تلنبه زدن، با دستام هم سينه هاشو ميماليدم. تازه فهميدم كون چيه و چرا همه دوست دارن از كون بكنن. درسته كه كسش زياد گشاد نبود اما كونش واقعا تنگ بود. سوراخش چنان كيرمو فشار ميداد كه من از زور حال نزديك بود پس بيفتم. بعد چند دقيقه ديدم دوباره اون حالت انفجار بهم دست داد، به مهري گفتم:
مهري : اشكال نداره بريز توي كونم
منم با خوشحالي خودمو توي كون مهري خالي كردم، چنان از ته دل داد كشيدم كه بيشتر به جيغ شبيه بود. ديگه نفهميدم چي شد، بعد دو دقيقه چشمامو باز كردم :
سعيد: بابا به خودت رحم نميكني به اون خايه هات رحم كن، تخته گاز بري خايه ميسوزوني!
كلي خجالت كشيدم كه سعيد منو توي اون حال ديد، با خنده دستم رو روي كيرم گذاشتم تا مثلا سعيد نبينه ( انگار خودش نداره ) :
- سوزوندن چيه؟ …… داداش خايه تركوندم
مهري بلند شد كه بره دستشويي :
- بفرما آقا سعيد اينم شا داماد شما ……
سعيد جلوي من لباي مهري رو بوسيد.
مهري بعد از دستشويي برگشت با يه ليوان آب پرتقال . كنار من دراز كشيد و منم بعد از خوردن آب پرتقال سرمو روي سينه هاش گذاشتم و خوابيدم.

نوشته:‌ هومن

یک دیدگاه برای “شب فراموش نشدنی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>