زندایی سمج من

سلام بر همه من مهرشادم و دبی زندگی میکنم الان چند وقته این سایتا دیدم و خیلی رابطه سکسی دارم می خوام همه رو براتون تعریف کنم نمی خوام دروغ بگم چون دلیلی نداره

من 28 سالمه یه سری واسه عروسی دختر خالم اومدم تهران من کارم دبی و زیاد ایران نیستم ولی هر چند ماه یکبار میام خلاصه ما اومدیم تهران و همه اومدن بازدیدم من 190 قدمه و خیلی خوشکلم همه دخترای فامیل تو کفمند خونه هاله من سمت خیابان الهیه تهرانه رفتیم اونجا خونه همسایه شونم گرفته بودن که یه دختر شاه کس داشتن که بعد داستان اونم واستون میگم

من قبل از اینکه برم دبی همش تو کف زنداییم بودم اما اون خیلی مذهبیه و به هیچ عنوان بهم را نمی داد خلاصه فامیل دور هم بودند تا اینکه شب شد من رفتم تو آشپزخونه چایی بریزم که دیدم زنداییم داره چایی میریزه گفت مهرشاد چایی می خوای گفتم می ریزم گفت من کع دارم میریزم واسه تو هم میریزم تشکر کردمو گفتم زندایی چه خبر گفت خبرا پیش تو گفتم نه بابا ما همش به کاریم پدرمون در اومده گفت نمی خوای زن بگیری گفتم آخه کی زنشو به ما میده خندید گفت شیطون شدی چایی و ریختو گفت بریم منم اومدم بیرون زندایی من قدش 160 تقریبا 60 کیلو و هیکل خیلی باهالی داره داشت میرفت بیرون که من گفتم سینیو بدین من ببرم که سینی داد به من داشت از در میرفت بیرون که من آروم خودمو نزدیکش کردم که یه شلوار مشکی پوشیده بود با پیراهن معمولی که برگشت و یه اخمی بهم کردو رفت منو بگو گفتم عجب خریتی کردم

اومدم بیرون نشستم که زندایم دیگه بهم نگاه نمیکرد داییم گفت به به عروس خانمم اومدن ما چطوری این چایی و بخوریم که من سریع گفتم زندایی زحمتشا کشیدن من فقط آوردم بیرون که دیدم بازم زنداییم محلم نذاشت منم گفتم بفرمایین سرد میشه

تو دلم گفتم عجب خریتی کردم خلاصه چایی و با هر در به دری بود خوردم بعد خاله فریبام که تقریبا یه 40 سالی داره گفت مهرشاد من عصر میخوام با زنداییت برم بیرون خرید مارو میبری که بابام گفت آخه این سوال داره بله منم گفتم من خستم میخوابم و هر وقت خواستین بریم صدام بزنین منم اومدم اتاق دخترخالم که داشت با نامزدش حرف میزد گفتم مزاحم نیستم اومدم چمدونمو بردارم گفت برو اتاق مهسا بخواب اون دختر خاله ذومیمه 19 سالشه رفتم خوابیدم و همش به فکر کار اشتباهی که کردم بودم

خواب بودم که خاله فریبام صدام زد گفت مهرشاد جان بریم گفتم الان حاضر میشم لباساما پوشیدمو آماده شدم مهسا گفت منم بیام گفتم نمیدونم به خاله فریبا بگو اینو بگم خاله فریبای من خیلی مقتدره همه ازش میترسن و تو خانواده ما هیچ کس رو حرفش حرف نمیزنه بعد اومد به خالم گفت که اونم گفت زود آماده شو زندایی من اهل اصفهانه تهرانم زیاد بلد نیست خالم به من گفت تا ما آماده میشیم برو ماشینا ببر بیرون من ماشینمونو آوردم بیرون داشتم آهنگ فرزاد فرزین گوش میدادم که اومدن من خیلی صدام خوبه و بعضی وقتا تو خونه برای همه می خونم خالم اومد جلو و زنداییمو مهسا عقب نشستند.

من تو آیینه عقب یه لحظه که تابلو نشه زنداییمو نگاه کردم که اون خیلی ناراحت به من نگاه کرد خلاصه ما تو این ترافیک مزخرف تهران دور میزدیم تا به فروشگاه رسیدیم همه پیاده شدند خالم بهم گفت برو ماشینا یه جایی پارک کن و همینجا بمون تا ما بیایم منم گفتم چشم .

تقریبا 1ساعت گذشته بود که منم داشتم با گوشیم بازی میکردم که گوشیم زنگ خورد جواب دادم دیدم زنداییمه که گفت من از خاله جدا شدمو نمیدونم کجام خلاصه با ادرسایی که داد بعد 15 دقیقه پیداش کردمو زنگ زدم خالم که نگران نباشند اونم گفت ما تا چند دقیقه دیگه میایم زنداییم ترسیده بود اساسی بعد از چند دقیقه سکوت گفتم می خواین بریم یه چیزی بگیرم بخورین گفت لازم نیست که من گفتم به خدا زندایی اتفاقی بود من نمی خواستم اینطوری بشه که گفت من روی تو یه حساب دیگه ای باز کرده بودم همه رو خراب کردی منم نمیدونستم چی بگم که اون گفت من شوهر دارم این کارام گناهه و از این حرفا منم سرما انداخته بودم پایینا هیچی نمی گفتم

خلاصه عذرخواهی کردمو ساکت شد محیط ماشین …………… یه لحظه زنداییم گفت مهرشاد تو با این موقعیتت چرا ازدواج نمیکونی که من گفتم من زیاد خوشم نمیاد که خندید و گفت عادت میکنی که منم پرو شدمو گفتم الان شما از دایی راضی هستین که گفت خوب بد نیست باید گذروند آخه زنداییمو اینا زیاد وضع مالیشو مثل ما نیست در حد متوسطند

خلاصه گفتم شما کسیو سراغ دارین که گفت این همه دختر تو فامیل هست که واست می میرن یکیشونا انتخاب کن که گفتم من از اونا خوشم نمیاد که خالم در و باز کرد من رفتم خونه

شب عروسی فرا رسید من تیپ زدمو با کلاس با ماشینمون رفتیم زنداییمو داییم با من اومدم من تو ماشین فقط زنداییمو دید میزدم اونم دیگه ناراحت نبود و تبسم کوتاهی بهم کرد عروسی مختلط بود داخل باغ که زنداییم رفت اونطرف لباساشا درآورد من که باورم نمیشد یه لباس صورتی که وسطش یه چاک داشت و بالاشم دو تا بند روی شونش افتاده بود وقتی می خواست بشینه پاهای سفیدش پیدا بود

همه می رقصیدن و منم تو کف زنداییم بودم که دیدم پاهاشو جمع کردم بهم گفت بسه اینقدر چشم چرونی نکن برو یکم برقص که من گفتم با کی کسی نیست تنهایی برقصم گفت تو برو کسشم میاد من تعجب کردم من فوق العاده رقصم خوبه من شروع کردم به رقصیدن که دیدم زنداییم دست داییمو گرفته میخواد برقصه شروع کردن به رفصیدن یه چیزیم بگم خالم قبلش رو کرد به داییمو گفت پاشو یکم با زنت برقص که من این جریانو نمیدونستم خلاصه داییم یه کم رقصید تا این که گوشیش زنگ خورد و رفت من بودما زنداییم وای باورتون نمیشه من داشتم دیوانه نمیشدم به زنداییم گفتم چقدر خوشکل میرخصی گفت بهتر از تونیست یه چیزیم بگم فامیل ما همه با هم راحتن و در مواقعی که همدیگرو میبینن زنو مردا با هم دست میدن و روسریم سرشون نمیکنن حتی زنداییم عادت کرده با شوهرخاله هام دست بده این یه رسمه

من داشتم با زنداییم میرقصیدم که یه لحظه همه اومدن و شروع به جیغ زدن کردن تعداد زیاد شد و منم داشتم با زنداییم میرقصیدم که دیدم عروس داماد امدن خیلی شلوغ شد من داشتم با زنداییم میرقصیدم که همه هلم دادن منم خوردم به زنداییم تقریبا 30 ثانیه ای چسبیدم بهش و بخاطر اینکه نیفتم کمر زنداییمو گرفتم که تا اومدم بلند بشم دستم به سینه هاشو بعدم آروم به گردنش خورد که یهو دیدم زنداییم هیچی نگفتو به من رو کردو گفت چیزیت که نشد گفتم چرا اینه وحشیا اینجوری کردن گفت عروس و داماد اومدن

بعد از اینکه به خودم اومدم دیدم الان بهترین فرصت برای حال کردن با زنداییم چون می دیدم کلش داغه و من که نمی تونستن بکنمش ولی حداقل باهاش یکم حال میکردم خلاصه آروم آروم خودمو میمالوندم به کونش و اونم اصلان حواسش نبود که آروم خودمو چسبوندم بهش کیرم تقریبا داشت منفجر میشد زنداییم فهمید گفت چیکار میکنی گفتم خیلی شلوغه چیکار کنم گفت یکم برو عقب گفتم نیمتونم گفت حداقل خودتو اینقدر نچسبون بهم که گفتم سعی میکنم

فوق العاده شلوغ بود تو این باغ یه حالت سن مانند بود بزرگ که خواننده گفت یه سولپرایز دارم و در لحظه ای که عروس و داماد وسط بودن و حدود 100 نفری وسط می چرخیدن چراغها خاموش شد و رقص نور روشن منو بگو گفتم الان وقتشه تا می تونستم کیرمو بردم سمت کون زنداییم که دیدم میگه برقص یکم گفتم به خدا جا ندارم که دیدم برگشتو با آهنگ سوسن خانوم خودشو تکون میداد منم آروم چسبیدم بهش و به بهونه رقص منم میرقصیدم کیرم می ماملید بهش اونم جیغ میزد مثل همه که دوباره برگشت و کونشا به من کرد و می چرخوند منم کیرمو میمالیدم بهش ……………….وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی

10% OFF DecalGirl Click here!

جا همتون خالی یه لحظه یه فکری به سرم زد تو اون تاریکی یه لحظه زنداییم نرقصید و خسته شد و شروع به دست زدن کرد منم از چاک لباسش آروم دستمو بردم زیر لباسش که مثل اینکه خوشکش بزنه برگشت و گفت چیکار میکونی که من گفتم هیچی برگرد الان تابلو میشیم که زنداییمم عصبانی برگشت و آروم میگفت نکن مهرشاد زشته میبینن منم گفتم زندایی به خدا دوست دارم چند ساله تو کفتم گفت بابا من شوهر دارم منم گفتم منم دوست دارم و دستما برده بودم لای پاش که گفت نکن حالا حالم بد میشه گفتم منم همینا میخوام که گفت اگه دستو در نیاری جیغ میزنم که گفتم جیغم بزنی همه فکر میکنن که واسه عروسی بدبخت نه راهه پس داشت نه راهه پیش خلاصه دستمو می مالیدم به کونش تقریبا یه 5 دقیقه ای حال کردم خیلی شلوغ بود حتی یه دخترام که کنار ما ایستاده بود فهمیده بود اما من نمی شناختمش ولی میدید و به من می خندید اینو بگم اگه تو کف زنداییم نبودم همونجا میکردمش خلاصه تو این فکر بودم که زنداییم گفدت مهرشاد بسه به داییت میگما گفتم چیو اینکه عزیزمی دوست دارم میگفت واسه این کارا دوستم داری گفتم منم مثه دایی منم میخوام باهات حال کنم که گفت دیونه نمیشه منم گفتم بخدا میشه فقط یه بار بخدا دیگم نمیخوام دید هیچ راه حلی نداره که گفت حالا بس کن تورو خدا منم گفتم تا قول ندی ول نمیکنم چند دقیقه هیچی نگفتو بهد کونشا فشار دادم گفت نکن دردم میاد باشه قول میدم بجونه داییت بعد گفتم بگو جونه بابات گفت به یه شرط که کسی نفهمه منم گفتم خیالت راحت فکرشو نمیکردم زنداییم قبول کنه به خودم گفتم الان گیر افتاده و بعد از خلاصی از دست من بیچارم میکنه تو همین فکر بودم که گفتم منکه میدونم بهم نمیده بزار حالا باهاش حال کنم که یه لحظه چراغا روشنو خاموش شد که دیدم اون دختری که منو دید میزد دختر همسایه خالمه همونا که خونشونا داده بودن واسه مهمونا خالم خندید و گفت عجب عروسیه باحالیه منم گفتم توهم دندت میخاره که گفت چه جورم که بعد داستانشو واستون میگم خلاصه دوباره چراغها خاموش شد منم دوباره دستمو کردم لاپای زنداییم که اون دیگه هیچی نمیگفت فقط می ترسسیدو بهم میگفت کهرشاد توروخدا کسی نبینه منم میگفتم خیالت راحت کونشو میمالیدم وای چه حالی میداد دیگه مست مست بودم آروم آروم کیرمو چسبوندم بهش بعد دیدم واقعا حالش بد شده از رو شرتش دستمو گذاشتم رو کسش دیدم وای خیس خیسه گفتم چه خبر زندایی گفت تقصیر تو بیچارم کردی وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی چه حالی میداد داشت آبم میومد از رو شرت کسشو می مالیدم و خیلی باحال بود که زنداییم عینه یه دختره رام شده تو بغل من خودشو ول کرده بود و هر چند ثانیه یه بار اوف اوف میکردو جیغ میزد

داشتم حال میکردم که نگین دختر همسایه خالم فقط به من می خندید می خواستم یکمم برم بمالمش ترسیدم زنداییم بفهمه آب از کوس زنداییم مثه دریا راه افتاده بود و هی کونشا به من می مالید سینه هاشو مالیدم خودشو هی عقب و جلو میکرد تا اینکه دیدم یهو شل شد و فهمیدم ارضا شده دستشو گذاشت رو دستمو گفت بسمه دیگه جان مهرشاد حالم بده میخوام برم دستشویی اروم رفتم جلو یه بوسش کردم که گفت خیلی با حالی تا حالا اینقدر حالم بد نشده بود بعدم گفت پدر سوخته پدرتا در میارم حالا به زنداییت ور میری منم گفتم ای نامرد ارضا شدی همینا می خواستی خندید و گفت بزار برم الان وضغیت قرمزه منم گفتم زود بیا تا چراغارا روشن نکردن خندید و گفت چشم ………………………………………

خلاصه زنداییم رفتو منم رفتم تو کف نگین گفت کجا رفت گفتم نمیدونم رفت دستشویی خندید و گفت پدرشو در آوردی گفتم تو هم بدت نمیاد گفت تا کی باشه گفتم این شاخ شمشاد گفت توکه الان کیستا داری گفتم به پاتو نمیرسه گفت امرن من کجا اون کجا گفتم بر منکرش لعنت گفت رقصتم بد نیست گفتم میترسم زنداییم بیاد وگرنه باهات میرقصیدم خندید و گفت وقت زیاد خلاصه داشتیم همینطور حرف میزدیم که من دیدم از آخر سالن زنداییم داره میاد بهش گفتم اومد فعلا کاری نداری گفت نه خوش باشی ………………….

یادم رفت بگم زنداییم 33 سالشه و واقعا یه شاه کس رفتم طرفش اومد نشست روی میز منم نشستم کنارش گفت تو چرا منو دوست داری گفتم آخه خیلی وقته میخوام بگم اما روم نمیشد بهم گفت تو مگه دوست دختر نداری گفتم نه بابا ذوست دختر کیه گفت داری دروغ میگی گفت به جان زندایی ندارم گفت اگه از رابطه منو تو کسی بفهمه چی منم گفتم نترس نمیزارم کسی بفهمه ………..

یه لحظه ساکت شد و گفت من بهت قول دادم ولی بازم میخوام فکر کنم منم گفتم بیا بریم برقصیم ولش کن اونم قبول کرد تا شلوغ بود سن رفتیم به رقص منم به تنها چیزی که فکر نمیکردم رقص دستم همش تو کوس و کون زنداییم بود اینقدر مالوندمش که شاید دو سه بار ارضا شد وقت شام شد همه رفتن سر میز سرو سرویس شام منم به خاطر اینکه تابلو بازی نشه رفتم و خودم تنها نشستم یه گوشه و شام خوردم تقریبا عروسی داشت تمام میشد که داییم اومد گفت مهرشاد برو به زنداییت بگو بیاد میخوایم بریم گفتم کجا گفت بریم کارامونا بکنیم بریم اصفهان منو بگو چرتم پاره شد گفتم چرا به این زودی گفت واسه فردا صبح بلیط گرفتم به خودم گفتم مردشور این شانس مارو ببرن حالا که بخت و اقبال نظر به ما کرده دایی جون تو بزن تو برجک ما اه گندت بزننننننننننننننننننننننننننننننننننن

شب که داشتیم میرفتیم خونه به مخم زد که بحث شمالو رو کنمو آخه زنداییم خیلی از ویلای ما تو رامسر خوشش میاد و وقتی میخواد بره شمال عقل از سرش میپره خلاصه تو ماشین ما که شاسی بلندم هست تقریبا بیشتریا تو ماشین ما بودن مخصوصا خاله فریبا بحث شروع کردمو زنداییمم قند تو کونشو آلاسکا شده بود که مامانما خاله فریبا موافقت کردند اما داییم گفت من باید برم اداره و نمیزارن من نباشم باسد حتما شنبه سرکار باشم که خاله فریبام گفت اگه شیدا میخواد بیاد مشکلی نداره ( یعنی زنداییم ) که داییم گفت مزاحمت میشه که خاله فریبا گفت تاج سرماست خودم حواسم بهش هست داداش نترس آقا منو بگو داشتم منفجر میشدم از خوشحالی آهنگ فرزاد فرزین را گذاشتمو تو ماشین جیغ میزدم که خالم گفت چرا اینجوری میکنی دیونه شدی حورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

رسیدیم خونه دم در دستشویی من میخواستم مسواک بزنم که زنداییم گفت مهرشاد خدا بگم چیکارت کنه که منم گفتم حالش دم آب بیشتر نه که یکی زد پشت گردنمو گفت برو گمشو پرو ………………………….. شب داییم به حساب زنداییم رسید که اگه خواستم داستانشا میگم واستون منم که از کف دستی خوشم نمیاد همشو دیدمو با کیر شق رفتم خوابیدم اینم بگم متنفرم از جق زدن چون واقعا کار احمقانه ایه …………………….

من جمعه داییم رسوندم ترمینالو و برگشتم خونه تا شب اینقدر با زن داییم لاس زدم و بعدش رفتم خوابیدم روز موعود فرا رسید و خاله فریبا و مامانمو بابام و زنداییم با من اومدن و مهسا و نگین دختر همسایه شونم با خالم با یه ماشین دیگه تو جاده همه خواب بودن من از تو آیینه جلو واسه بوس میفرستادم اونم با سرشو به نشانه تمسخر تکون میداد رسسیدیم بالاخره آخر شب ویلا منکه اینقدر خسته بودم که خوابیدم صبح پاشدم دیدم همه دارن میرن بیرون به من گفتن میای گفتم نه حالشو ندارم اومدم به زنداییم گفتم نرو گفت نمیشه تابلو باز میشه هر کاریش کردم آخرش رفت منم تو کف بودم از اون طرفم نگین تو کف منو زنداییم بود ظهر اومدن خونه دیدم زنداییم حالش خوب نیست به مامانم گفتم چیه گفت نمیدونم یهو حالش بد شد گفتم ای دهنت سرویس احتمالا پریود شده که خوشبختانه فهمیدم به ماهی دودی حساسیت داره خلاصه زنداییم رفت اتاق بالا خوابید بعداز ظهر همه داشتن میرفتن بیرون که مامانم به زنداییم گفت شما نمیاین که اون گفت نه حالم خوب نیست که مامانم به مهسا گفت تو میمونی که اون یه جوری به مامانم گفت که خالهههههههه من گفتم من یکم تو اینترنت کار دارم خواستین من می مونم که خالم گفت پس ماشینو میزاریم اگه حال زنداییت بد شد ببرش بیمارستان منم گفتم اوکی مامانم بهم گفت ما داریم میریم چالوس پیش دوست خالت شاید دیر وققت بیام خودت غذا بخر یادت نره ها منم گفتم چشم

خلاصه همه رفتنو من به آرزویی که چند سال بود می خواستم برسم نزدیک شده بودم رفتم در اتاق زنداییم که دیدم با مانتو خوابیده بود گفتم چیزی می خواین بیارم زندایی گفت تو نرفتی گفتم من موندم که مواظبتون باشم یه چیزی بگم من با چرت و پرتایی که بعضیا می نویسن که من یه شب با مامانم یا زنداییشون یا عمشون یه شب از کوس و کون میگم اصلا اعتقاد ندارم چون خواهی نخواهی هیچ وقت فامیل آدم تو این مسائل هر کیم میخواد باشه با آدم راحت نیست

خلاصه گفتم من موندم مواظب شما باشم گفت مواظبم باشی یا پدرمو در بیاری گفت واسم یکم آب بیار که من رفتم یه پارچ آب آوردمو توی راه گفتم الان بهترین فرصت داشتم میومدم جلوکه علکی پاما به یه چیزی گیر دادما بیشتر آبهارا ریختم رو لباس زنداییم که از جا پرید و اینقدر حرفه ای این کارا کردم که خودم انداختم زمینو چونمم عمدا زدم زمین که زنداییم گفت چیزیت نشد که گفتم نه لباست خیس شد گفت طوری نیست گفتم بیا بریم تو این اتاق مامانم لباس داره آوردمش تو اتاقا نشوندمش رو تخت یه تاپ و شلوارک که زیرش شرت و سوتین قایم کرده بودم درآوردمو گفتم بزار کمکت کنم که گفت نمیخواد منم به زور مانتوشا درآوردمو دیدم زیرش یه تاپ صورتی خوشکل پوشیده بود گفتم تاپتم در بیار خیس شده که گفت نکن مهرشاد زشته منم گفتم الان سرما میخوری خدایی عجب هیکلی داشت با زور تاپشا در آوردم شروع کردم از پشت گردنشو خوردن اول یکم مقاومت کرد ولی تا به لاله گوشش رسیدم دیگه شل شد بند سوتینشا از پشت بازکردمو دو تا سینشو گرفتم تو مشتمو گفتم شیدا جون حالا حالی بهت میدم که عمرا دایی بهت نداده که ساکت بود هیچی نمی گفت شروع کردن به خوردن سینه هاش که داشت به خودش می پیچید و ساکت بود و لبشا گاز میگرفت دستن بردم زیر دامن خیسشا آروم دستما گذاشتم روی شرتش و کسشا مالیدم که گفت مهرشاد تو رو خدا اونجا نه که گفتم اصل کاری اونجاست عزیزم دیگه تقریبا صداش دراومده بود آروم از زیر شرتش دستمو رسوندم به کسشو بعد یه کم بازی کردن آروم انگشتم کردم توش که یه جیغی زدو گفت آروممممممممممممممممممممممممممممممم م م م م م م م
گفتم چشم عزیز دلم دیگه رام شده بود اروم آروم دامنو شرتشو درآوردمو دیدم وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی عجب کو س توپی داره آروم با چوچولش بازی کردم شروع کردن به خوردن جیغ میزد مهرشاد تورو خدا بسمه دیگه بس مهرشاد دیونم کردی که بعد یک ربع آبش راه افتاده بود که کیر 16 سانتی خودمو درآوردمو گفتم زندایی نوبت شماست که میگفت من تا حالا واسه داییتم نخوردم که با التماس زور کردم تو دهنش که کم کم خوردو خوشش اومد منم اسپریو آماده کردم زدم بعدش به کیرم تا عمل کردن اسپری کوس زنداییم خوردمو بعدش کردم آروم آروم با کاندوم تو کوس خوشکلو تنگ زنداییم سفت منو فشار میداد میگفت مهرشاد چقدر کلفته منم گفتم قابل نداره تازه هنوز کلفت نشده میگفت توروخدا بلایی سرم نیاری گفتم نترس شروع کردم به تلمبه زدن من وقتی اسپری میزنم تقریبا 2 ساعتی کمرم توپ توپه هر کی باور نداره از خانما بیاد با هم سکس کنیم تا باورش بشه زندایی دو سه بار ارضا شد و هی میگفت مهرشاد تو چه کیری داری چه حالی میده بعده یک ربع گفتم بیا بشیین روش ببین چه کیفی میده اومد آروم نشست رو کیرم منم تلمبه میزدم میگفت بیرحم آروم میره تو دلم خانوما میفهمم من چی میگم سرخ شده بود میگفت کشتی منو دیوانه کنندس این کیرتو به حالت سگی خوابوندمشو از کس میکردمش که گفتم زندایی کون دادی که گفت نه توروخدا مهرشاد میگن خیلی درد داره منم گفتم اولش سخته بعد هزار تا حرف و کس وشعر کرم آوردمو زنداییم مهرشاد جان تورو خدا آروم بکنیا اروم آروم گذاشتم دمه کونش جیغ میزد میگفت ال صبح بهت کس میدم از عقب نکن اینقدر کردم تا نصفش رفت تو گفت اخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

پاره شدم درش بیار منم آروم آروم کردم توش تا ته رفت شروع کردم به تلمبه زدن کون کوچولوش تکون میخورد گفت میکشمت پارم کردی خلاصه اینقدر تلمبه زدم که دیدم زنداییم داره اوف میکنه میگفت مهرشاد عجب کیری داری تا حالا اینقدر حال نیومدم که داشت آبم میومد که گفتم زندایی آب خوردن یادته می خواستی گفت خوب چیه که جیغ زدمو همه ریختم تو کونش گفتم ریختم تو کونت از اون آب مقوی تره خواسته بدم بخوری گفت چرت و پرت نگو بیشعور اینقدر عرق کردیم که تخت خیس شده بود باهم خوابیدیم رو تخت من لباشو خردم گفت خوش به حاله دوست دخترات عجب کیری داری حال اومدم تا آخر شب 3 -4 بار زنداییما کردم الانم تقریبا 8 ماهه وقتی میرم اصفهان یه خونه دوستامه میگیرمو زنداییمو میکنم خیلی حال میده خدا نصیبه شما هم بکنه دوستدار همتونم
نوشته: مهرشاد

5 thoughts on “زندایی سمج من

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>