دختر حاج خانوم

یه ماه میشد كه خونمو عوض كرده بودم. یه اتاق فسقلی تو یه خونه قدیمی گرفته بودم. با صابخونش طی كرده بودم كه الان اردیبهشت ماهه هیچ جا خونه نیست و منم نمی تونم اینجا برای همیشه بمونم واسه همینم اینجا رو فقط برای پنج ماه كرایه میكنم. اونم راضی بود چون اگه من نمی گرفتم خونه خالی می موند. بنا به دلائلی تنها شده بودم. باید دوباره از اول واسه خودم هم خونه پیدا می كردم.
صابخونه یه پیره زن تنها بود می گفت 10 – 12 سال میشه كه شوهرش مرده خودش هم سنش بالا بود. فكر كنم پرونده اش توی دفتر دستك خدا گم شده بود. حداقل 80 سال رو داشت. از من خیلی خوشش میومد. می گفت پسراش می خواند این خونه را از چنگش در بیارند ولی دخترش نذاشته. دلم براش میسوخت. براش كارهاشو میكردم. خرید می كردم ،كارهای سنگین و انجام میدادم. حتی اون اواخر بهم میگفت من حالم زیاد خوب نیست شبها در و باز می ذارم اگه یه وقت حالم بهم خورد و یا دیدی من صبح از خواب بیدار نشدم حتما بیا تو اتاقم. به من اعتماد داشت.
حاج خانم یه دختر داشت تقریبا 38 تا 40 ساله. دخترش پرستار بود. شوهر داشت و سه چهار تا بچه قد و نیم قد. هروقت میومدند انگار زلزله اومده. هركی نمی دونست فكر می كرد مغولها از تو این خونه رد شدند. خونه كوچیك بود ولی همه چی داشت. یه حموم كوچولو هم داشت كه اون ور حیاط بود. اون سال من تنها بودم. واسه همین هم حوصله م سر میرفت و زود زود میومد تهران. تقریبا هر دو هفته پنج شنبه جمعه میرفتم تهران. حاج خانم با وجود اینكه ادم خوبی بود ولی فضول بود.منو دوست داشت نمی خواست زود زود برم.
- نامزد داری؟
- نه بابا نامزد چیه؟
- پس واسه چی اینقدر زود زود میری و منو تنها میذاری؟
- همینطوری دلم سر میره پامیشم میرم خونمون
- من باورم نمیشه
همیشه عادت داشت یا پنج شنبه یا جمعه بره خونه دخترش مهمونی. هم میرفت مهمونی هم اینكه حمومشو اونجا میرفت. اصلا از حموم توی خونه استفاده نمیكرد. یه روز جمعه مثل همیشه صبح اومد و از من خداحافظی كرد و رفت. بعضی وقتها بدجوری حوصلمو سر میبرد. همش سفارش میكرد كه در خونه رو باز نذاری من نیستم یه وقت اینجارو پاتوق نكنی. دختر نیاری و ….
خلاصه كونده حتی به همسایه ها هم میسپرد
- من رفتم خونه شهین. هواست باشه این پسره خونه تنهاست.
ظهر بود خوابیده بودم. حس كردم یكی داره به در اتاق میكوبه. از خواب پریدم تو همون حالت خواب و بیداری داد زدم
- كیه؟
- ببخشید منم شهین
در رو باز كردم. دیدم دختر حاج خانومه. باورم نمیشد. با بلوز و دامن و بدون روسری. پس چادر و مقعنه كو؟
- خواب بودید؟ بیدارتون كردم؟
- نه خواهش میكنم. بفرمایید
- مامان میخواست بره حموم ولی لباساشو جا گذاشته. یعنی می دونید همه لباساشو نیورده یه جیزای باید براش ببرم..
- خوب؟
- من الان یه ربع اومدم اینم كلید در اتاق مامانه هركاری میكنم باز نمیشه. می خواستم اگه ممكنه شما بیایید كمكم كنید
- خواهش میكنم.

اصلا حواسم نبود. یه شلوارك پوشیده بودم و یه زیرپوش ركابی. هیچ وقت جلوی حاج خانوم این طوری نمیومدم چه برسه به دخترش. سرمو از تنم جدا میكرد. ازون خشكه مذهبا بود. یه بار گیرداده بود میگفت برو پشم سینه هاتو بزن.
- واسه چی؟
- زشته دخترها از بالای پیرهنت میبینند.
ریدم به اون دختری كه با دیدن دو تا پشم سینه شورتشو خیس كنه.

از راه پله رفتم بالا. كف راه پله تمیز بود و موكت شده. به پاگرد كه رسیدم دیدم كیف و چادر دختر حاج خانم اونجاست. رفتم بالا تا جلوی در اتاق رسیدم.
- كلید كو؟
- ببخشید ایناهاش.
یه جفت جوراب مشكی نازك پوشید بود. دامنش نه بلند بود نه كوتاه. خنده از رو لبش كنار نمیرفت. مونده بودم چه غلطی بكنم. بخندم یا همونطوری بمونم. اصلا بهش نمیومد كه سه چهار تا بچه زاییده.
- بفرمایید خیلی راحت باز شد.
- دست شما درد نكنه. بیایید تو حالا
- نه مرسی اگه كاری داشتید من پایینم
- حتما مزاحمتون میشم
رفتم پایین. هنوز گیج بودم اصلا باورم نمیشد. انگار تازه خواب از سرم پریده بود. دختر حاج خانم اینطوری بود چرا؟ همیشه چادر و مقعنه و مانتو و …. ما كه سر در نیوردیم. رفتم تو اتاق و اب جوش گذاشتم سر گاز تا یه چایی درست كنم. یه ربع نشده بود كه دیدم دوباره در اتاقمو داره می كوبه.
- ببخشید مزاحمتون شدما. ممكنه امشب مامان نیاد. اخه اگه الان بره حموم دیگه شب نمیاد اینجا
كونده انگار مامانش ملكه انگلیسه.
- باشه مسئله ای نیست من هستم هر كاری باشه در خدتمم.
- خواهش میكنم من با اجازتون باید برم. خیلی ممنون
- خواهش میكنم. چایی حاضره ها. یه استكان با ما می خوردید بعد میرفتید.
- نه مزاحم نمیشم ایشالا یه وقت دیگه
- بابا چه مزاحمتی. دو ساعت اومدی اینجا داری با در ور میری منم صدا نكردی بیام كمكت
خندید و انگار میخواست محبت منو جبران كنه.
- باشه یه استكان با شما می خورم.
درو تا ته باز كردم و دعوتش كردم تو. پشت سرش زود در و بستم. زود جلوتر از اون كتابها رو از رو زمین جمع كردم و دشكمو كه گوشه اتاق بودمرتب كردم و ازش خواستم اینجا بشینه.
- من اینجا خیلی خاطره دارم ها
همینطوری كه اطراف اتاق و نگاه میكرد چادرشو از سرش بر داشت. خیلی راحت. فكر میكرد من بچه ام و مثل یه بچه باهام رفتار میكرد. البته اون موقع تقریبا نصف سن اونو داشتم. ولی عجب هیكلی. تازه متوجه شده بودم. تازه داشتم اونجاهایی رو كه ندیده بودم می دیدم.
- خاطره های خوب یا بد؟
رفت سر وقت طاقچه اتاق. تو طاقچه چند تا كتاب گذاشته بودم. اونایی كه كتابهای درسی بودند تمیز و سفید بودند. نو و دست نخورده .
یه كتابو دست كرد و برداشت. وای عجب آبروریزی شد. خونه مجردی همینه دیگه همش ایراد داره همه چیزش تابلوئه نمیشه همه جاشو پاك كرد بالاخره یه جا سوتی میدی. وسط كتابو باز كرد شروع كرد بلند بلند خوندن.
- افسر پلیس دستشو گذاشته بود روی سینه …..
عجب غلطی كردم این كتابو از بچه ها گرفتم.
- اینا چیه می خونی؟ اینم درسته؟
- نه بابا همشو نخوندم نمی دونم چیه. دوستم بهم داده.
- چه دوستایی داری
- مامان میگه تو دوست دختر داری. همش میترسه اونو بیاری خونه و آبروش بره
- نه بابا. مامان از كجا این حرفو میزنه؟
- زنه دیگه بالاخره میفهمه
- شما چی فكر میكنی؟
برگشت رو به من و نیگام كرد. یه لحظه جا خوردم. فكر كردم زیادی خودمونی شدم.
- نمی دونم تو راستشو بهم بگو. دوست دختر داری؟ تهران كه حتما داری. اگه نداشتی اینقدر زود زود نمیرفتی
- نه بابا تو این شهر كوچیك مگه میشه ادم دوست دختر داشته باشه. تازه اینجا همه متعصب هستند.

- ولی دخترای خوشگلی داره. بهت میگم حتما یه زن از اینجا بگیری
- من زن نمی خوام دختر میخوام
زد زیر خنده. حالا نخند و كی بخند. چه بیمزه. وقتی میخندید تا ته معدشم میشد دید. دندوناش بدجوری میزدند بیرون. دستشو گرفت جلوی دهنش و میخندید. خندش قطع نمیشد.
- مگه من چی گفتم؟
با دست اشاره كرد كه هیچی ولی هنوز میخندید.
- چیه تو خونوادتون دختر دارید میخوایید به من بندازید؟
- اره میخوای؟
انگار بهش اجازه حرف زدن دادم. تازه روش باز شده بود.
- خیلی هم دلت بخواد. من كه زنم اونا رو میبینم چشم ازشون بر نمیدارم
- اگه اینطوره چرا تاحالا ازدواج نكردند؟
یه نگاهی بهم كرد و به زور میخواست جلوی خندشو بگیره. لباشو بهم فشار میداد. منم خندم گرفت. دید كه من خندیدم اونم یهویی تركید.
- پس این چایی چی شد؟
- چشــــــم شما بفرمایید بشینید.
نشست رو تشكم. پاهاشوبه یه طرف رو هم گذاشت و خم كرد. لبه دامنش كوتاه بود. جورابش تا زیر زانوش بود. سفیدی پاش افتاده بود بیرون. یه چایی ریختم و گذاشتم جلوش. یه بسته شكلات هم داشتم. مامان همیشه برام میخرید و به زور میذاشت تو ساكم. عجب دستاهایی داشت. سفید لطیف نرم و یه خرده تپل.احساس خوبی داشتم. هردو برای لحظه ای ساكت شدیم. یه دستشو زیر پستوناش گذاشته بود و فشار میداد. دست دیگه شم استكان چای بود.وقتی نفس میكشید حال میكردم صدای نفس كشیدن و هورت كشیدنش آرامش بخش بود. اصلا ادم باورش نمیشد این زن 40 سال سن داره. بهم نیگا كرد. تقریبا چند ثانیه بدون عكس العملی بهم زل زدیم.
- چیه؟
- هیچی
- نه بگو
- به حاج خانم نگی من كتاب .. دارم.
- نه بابا اون تو عالم خودشه. اصلا از این چیزا سر در نمی یاره. تو هم بهتره به جای خوندن اینا درستو بخونی
- میشه یه چیزی ازتون بپرسم. البته اگه فضولی نباشه و نارحت نمیشید.
- حتما
- شما همیشه اینطوری لباس می پوشید؟
- آره مگه چیه؟ من مامانم ناراحت میشه واسه اون اینطوری لباس می پوشم وگرنه شوهرم براش مسئله ای نیست. حتی جلوی دوستاش و مهمونامون از این راحت تر هم لباس می پوشم.
- مثلا چطوری؟
- خیلی كنجکاوی ها.
دید من هیچی نگفتم خودش فهمید لحن صداش مورد پسند من نبود
- اینطوری
پاهاشو دراز كرد و لبه دامنشو تا روی رونهاش اورد بالا. داشتم سكته میكردم. حالا من یه چیزی گفتم اون چرا اینكارو كرد؟ داشتم دیونه میشدم. عجب پاهای خوش تراشی داشت. مثلا میخواست بگه مینی ژوپ هم می پوشم. احساس كردم كیرم داره بزرگ میشه. تو اون حالت نشسته جام بد بود. بدجوری شورتم بهش فشار میورد. چشم از پاهاش بر نداشتم. همونطوری از حالت چهار زانو بلند شدم و دو زانو نشستم و بعد دیدم چاره ای ندارم برای اینكه جا برای كیرم باز كنم مجبور بودم بهش دست بزنم. زود و سریع دستمو بردم روی كیرم و با یه حركت سریع همانند دفعات قبل جاشو تو شورتم گشاد كردم. شهین متوجه شد. زود دامنشو اورد پایین. رونهاشو سفت بهم فشار داده بود تا مثلا شورتش معلوم نشه.
- چیكار كردی داشتیم نیگا میكردیم ها
- پرو نشو دیگه. خیلی بهت رو دادم
- بذار بازم ببینم
تو همون حال دستمو بردم تا لب دامنشو بگیرم. با دست سفت دامنشو نگه داشت.
- نكن
- یه بار دیگه. فقط چند ثانیه
زل زده بود به كیرم
- فقط یه بار ها
اصلا باورم نمیشد. كنترلم دست خودم نبود. خیلی یواش و اروم دامنشو روی پاهاش كشید بالا. تو همون حین هم به من نیگاه میكرد. من داغ داغ شده بود. دستمو كشیدم روی پاهاش. لذت می برد از اینكه میدید من دارم اتیش میگیرم. عكس العمل من براش جالب بود. چشم از من بر نمی داشت. دامنشو خیلی برد بالا درست روی شورتش نگه داشت. دستم بردم لای پاهاش.چیكار میكردم خودم حالیم نبود. چی فكر میكردیم چی شد.

- چرا قائمش كردی؟
- چیو؟
- میخوام رنگ شورتتو ببینم.
- دیگه قرار نشدها بچه پرو
- تو كه میدونی اخرش باید نشون بدی پس یالا دیگه
دستمو به زور لای رونهای پاش فشار میدادم تا به شورش برسم. اونم میخندید با دستاش جلوی منو میگرفت. انگار داریم یه جور بازی میكنیم. خیلی باحال بود. نمی دونم شاید قلقلكش میشد.
- بالاخره گرفتمش
- ول كن تروخدا
- اول تو دستتو بردار
شورشتو گرفته بودم نمیدونم شاید هم پشم كسشم گرفته بودم. هنوز میخندید. می خواست با خنده و التماس سر من شیره بماله.
- اگه ولی كنی بهت نشون میدم.بخدا راست میگم. قول میدم.
– حتما؟
- حتما
دستمو ول كردم و از روی پاهاش برداشتم. تا دید من رفتم كنار زود از جا پرید كه در بره. منم زود پاهاشو بغلم كردم. زد زیر خنده.
- من باید برم دیر شده
- مگه قول ندادی؟
- یه وقت دیگه
- همین حالا. اگه این همه طولش نمیدادی الان تموم شده بود و تو رفته بودی
مثه كشتی گیرها پاهاشو بغل كرده بودم. دستمو بردم بالا . دامنش كشیده شده بود و كونش جمع و جور نشون داده میشد. كونشو چنگ زدم. عجب خوش تراش بود.دولا شد رو من تا من پاهاشو ول كنم. همونطوری با یه فشار خوابوندمش رو دشك. رفتم روش یه بوس به صورتش كردم. بعد همونطوری بهم زل زد
- خیلی خوب فقط زود باش. همین یه بار هم هست و خیال نكنی از فردا میتونی هركاری دلت خواست بكنی.
معطل نموندم رفتم سراغ صورتش تا بخورمش
- نه نكن ارایش دارم
اومدم پایین افتادم روی سینه هاش شروع كردم مالوندن. پیرنشو زدم بالا. همونطوری بدون اینكه كرستشو باز كنم سینه هاشو در اوردم. عجب چیزی بود. پدر سگ سفت سفت شده بود. مشخص بود كه اونم دلش بدجوری كیر میخواست. داغ داغ بود. احتیاج به كاری نداشت. نوك هردو تا سینه هاش سیخ شده بود. یه كم از هر دوشون خوردم. زود اومدم پایین دامنشو دادم بالا. عجب پاهایی. تازه داشتم یه دل سیر نیگاشو میكردم. روی پاهاش دست كشیدم. بگی یه دونه مو داشت. نداشت. پاهاشو از هم باز كردم. شورتشو چنگ زدم و در اوردم. خودم هم شورت و شلواركمو در اوردم. كسش یكم مو داشت ولی لباش از هم باز شده بود. خیس خس بود از دور میشد تشخیص داد. معلوم نبود از كی به خودش میپیچیده و حرفی نمیزده. رفتم جلو از نزدیك برانداز كردم. لاشو باز كردم و انگشتمو فرو كردم توش. سرشو اورد بالا.
- نكن
انگار بدش میومد كه من با این سن و سال تو كسش انگشت كنم. پاهاشو بست دستم موند اون تو. دستمو كشیدم بیرون
- خیل خوب حالا باز كن
دوباره باز کرد. میشد چوچوله شو تشخیص داد. دلم می خواست مثل هنرپیشه های فیلم سوپر یه بار یه زبون بزنم ببینم چی میشه. یا عكس العملش چیه؟ متوجه شد میخوام لیس بزنم.
- من خوشم نمیاد. همش فكر می كنم میخوای گاز بگیری احساس خوبی ندارم.
به درك . كیرمو اوردم جلو پاهاشو خودش برد بالا. گذاشتم لای لبای كسش. عجب باحال بود. همونطوری یه خرده روش كشیدم. چیزی نگفت اونم خوشش میومد.
- زود باش دیگه. كاپوت نمیخواد. بریز توش من قرص می خورم
انگار منم كاپوت دارم. تا دسته توش فرو كردم. لباشو گاز میگرفت و سرشو میاورد بالا و نگاه میكرد.حس كردم كیرم یه جایی توی كسش گیر كرده. . دست نگه داشتم. خودش دستشو اورد و گذاشت بالای كسش بعد پوسشو كشید به سمت نافش. حس كردم حالا درست شد. اونم دوباره سرشو گذاشت پایین. خیلی حال میداد. نه گشاد بود نه تنگ ولی هرچی بود كس بود. داشت ابم میومد دیدم دستشو دور گردنم انداخت و منو سفت فشار داد. عجب زوری داشت. چشماش بسته بود و دهنش باز. گردنمو داشت می شگست. ابم اومد. با خیال راحت ریختم تو كسش. هرچی ابم میومد اونم گردن منو بیشتر فشار می داد. با خودم فكر میكردم اگه همون اول همچین زوری میزد كه من نمی تونستم بكنمش.كم كم دستاش شل شد. هنوز چشماش بسته بود. اصلا حرفی نمیزد. از جاش تكون نمی خورد. انگار مرده. صداش كردم. چیزی نگفت دوباره صداش كردم. یه آهان گفت. صداش تغییر كرده بود انگار تازه از خواب پاشده باشه. یهو چشماشو باز كرد.
- دستت درد نكنه. مرسی
انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه. خیلی راحت پاشد رفت دستشویی. بعد اومد و شورتشو پاش كرد. من كه دیگه نا نداشتم دلم میخواست مثل خرس بخوابم.
- من برم خیلی دیرم شده. الان دلواپس میشند.
- خداحافظ درم پشت سرت بی زحمت ببندد.!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>